پرگار بهرام

Pargar Bahram

آمنه، حق تو کجاست؟
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳٠  کلمات کلیدی:
آمنه گرامی، پیش از هر چیز می‌خواهم بگویم که بسیار متاسفم از وضعیتی که برای تو پیش آمده است. زن جوان و زیبایی که بر اساس همین جوانی و زیبایی، در انتظار اتفاقاتی زیبا هم بود تا زندگی‌اش را به مانند هر انسان دیگری بنا کند، آنگونه که می‌پسندد و می‌خواهد.
اما دست حادثه از آستین مردی بیرون آمد با شیشه‌ای از اسید، که ذوب کرد تمام چهره و آرزوهای زیبای تو را. در جامعه‌ای هم زندگی نمی‌کردی که خدمات درمانی‌اش به داد تو برسد یا دولتش و یا فراخ‌دستی و بزرگ‌دلی مردمانش.
 
داستانِ درد تو، داستان درد تمامی مردم است، داستان درد تاریخ بی‌پناهی ملت ماست.
حالا که چهره و چشمان و آرزوهای خود را از دست داده‌ای، "عدالت اسیدیِ قصاص" به دادت رسیده است که:«آمنه باید به حق خود برسد.»!
 
کاش سر سوزنی درین ادعای اعاده حق تو، واقعیت نهفته بود. اما چه می‌توان کرد که در حاکمیت دروغ زندگی می‌کنیم و به سخره گرفتن تمامی ارزش‌های انسانی.
برای حاکمیتی که در آن دزدی میلیاردی، رسمی‌ست معمول؛ کاری نداشت که چند میلیونی هم هزینه جراحی و مداوای تو بکند.
 
اعاده یک حق یعنی بازگرداندن آن. و اعادۀ حق تو یعنی بازگرداندن چشمانت و زیبایی چهره‌ات. حق از دست رفتۀ تو اینهاست و نه هیچ چیز دیگری. این که بتوانی دوباره برای خودت در آیینه نگاه کنی و هزاران آرزوی زیبا برای خودت دست و پا نمایی. حق تو تمامی اینها بوده است که اکنون از تمام‌شان محرومت کرده‌اند. اگر در ازای این آسیب‌هایی که به تو رسیده است، جانِ مسبب آن و تمام خانواده و فامیلش را، تا هفتاد پشت هم که بگیرند، باز هم فراموش نکن که سرسوزنی از "حق" تو بازنگشته است، زیرا هیچیک از آن از "دست‌داده‌هایت" را باز نخواهی یافت. حتی اگر جهان را هم بخشونت بهم بریزند، سر سوزنی "نوری" به چشمانت باز نخواهد گشت.
 
مهمترین ترفندی که توانسته‌اند درین میان بکار ببندند، اینست که دست تو را نیز به خون انسانی دیگر می‌آلایند تا مبادا کسی درین میانه بدون عذاب وجدان بماند. تا مبادا خواب‌های تو، بدون هجوم کابوسِ چشمهایی که کورشان خواهی کردی به صبح برسد. جنایتکاران حاکم می‌خواهند تمام آحاد مردم نیز دست‌شان به جنایت آلوده باشد تا مبادا کسی بر آنان در موضع "برتری اخلاقی" باقی بماند. آنان می‌خواهند رذائل و جنایتکاری خویش را اپیدمی کنند.
 
در غیر اینصورت چه نیازی بود که برای مجازات مجرمی، دست قربانی را بi خون بیالایند؟ در تمام دنیا درچنین مواردی، دادگاه و دادگستری به اعمال قدرت می‌پردازد و اگر توانست و امکانش بود به اعاده حقِ قربانی می‌پردازد و اگر هم امکان اعاده حق از میان رفته باشد به تنبیه مجرم راساً اقدام می‌کند، نه اینکه زیانی بر آسیب‌های قربانی بیافزاید و با قرار دادن او در مسند دژخیم، حس قربانی بودنش را نیز از او بگیرد و او را دستیاری بکند در جنایات خویش.
اکنون با احساسی که در درون توست، خود را مورد اجحاف واقع شده احساس می‌کنی، ولی بپرهیز ازین که کاری کنی تا این احساس در پی هجوم کابوس‌های شبانه‌ات، از میان برود و بر دستانت لکه های خون ببینی.
 
 تمام این جنایتکاری های زنجیره‌ای که تو را در میان گرفته‌اند، دستاوردی ندارند بجز آنکه شاید "دل تو خنک شود." اما فراموش نکن که این خنکی دل تو، در ازای داغ کردن دل‌های دیگری حاصل شده است و این یعنی از میان برخاستن تفاوت تو و آن مجرمی که زندگی‌ات را تباه کرده است. از فردای اینکه دستت بخون آغشته شد، دیگر هیچگونه برتری عاطفی که یک قربانی نسبت به عامل جنایت در خود احساس می‌کند را در دلت حس نخواهی کرد.
 
اگر در نظام اجتماعی متعارفی زندگی می‌کردیم، شاید راه‌های دیگری با حمایت‌های دولتی و اجتماعی برای تو قابل تصور بود، اما در چنین شرایطی که اکنون در آن بسر می‌بریم، بیا و حس "بیگناهی" ات را بردار و ازین قصۀ انتقام بگذر. ایمان دارم که شادی گرفتن "انتقام" در تو بیش از یک هفته هم نخواهد پایید و پس از آن فقط احساس خواهی کرد که دست تو نیز به جنایتی آلوده است که میتوانست نباشد و برای تمام عمر با دستانی به رنگ سرخ زندگی خواهی کرد.

http://www.rahesabz.net/story/37189/
 

 
جنبش سبز و تضاد در اردوی استبداد
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۳  کلمات کلیدی:

درگیری اخیر خامنه‌ای و احمدی‌نژاد، در شرایط فعلی ادامۀ روندی‌ست منطقی و محتوم. مکانیزم قدرت سیاسی در تمام جهان، مبتنی بر یک سری قراردادهاست؛ یکی از این قراردادها در دوران معاصر، قانون اساسی هر کشور است. در جایی که هیچ قراردادی محترم شمرده نشود و هیچ قانونی رعایت نگردد، تنها پارامترِ عمل کننده "نیروی قهریه" است و بس. یعنی چیزی مانند جنگل که هر که تواناترست به دریدن ضعیف‌ترها می‌پردازد. نکتۀ بسیار مهم در اینجاست که نیروهای اجتماعی، اعم از قهریه یا هر نوع دیگر، مقولاتی جمعی و مبتنی بر قواعدی هستند که آن قواعد با اعمال اتوریته بر عاملین خود، تمامی آنان را به دور محوری مشترک نگه‌ می دارند. یعنی در جامعه برخلاف جنگل که نیروی عضلانی و نیروهای طبیعی حرف آخر را می زند، نیروی برآمده از جمع و قرار و مدارهای در میانشان است که تعیین تکلیف می‌نماید.   چون در جامعۀ سیاسی حاکمیت ایران، تمام قراردادها برچیده شده و تنها "فصل‌الخطاب"، "خواست" شخص خامنه‌ای‌ است، یگانه سرنوشت ممکن، از هم پاره شدن نخ این تسبیح است و رها شدن تمام دانه‌های آن. حکومت کردن در هیچ زمانی از تاریخ، امری تک‌نفری و شخصی نبوده است و هر چقدر که یک حاکمیت نمایندگی تعداد کمتری از شهروندان را داشته باشد، چاره‌ای ندارد بجز تمایل به استبداد و سرکوب، و در نتیجه سرنگون شدن.   اگر در نظر بگیریم که حکومت کردن یک عمل است و نه یک انفعال، نتیجه جبری ازین گزاره چنین می‌شود که پس، برای اعمال حاکمیت سیاسی، لازم است که میزانی کار مشخص صورت بگیرد و این کارها نیازمند نیروی انسانی خاص خود است، و این‌گونه نیست که بتوان با هر نیروی کاریِ جایگزینی،جای آن نیروی خاص مدیریت اجتماعی را پر کرد. این به معنای آن است که "کیفیت" کار و عمل نیروی‌های اعمال کننده و سازمان دهنده حاکمیت امری‌ نیست که بتوان آن را نادیده گرفت. با افرادی که تخصصی در امور اجتماعی ندارند نمی توان آن امور مدیریتی را پیش برد یعنی نمی توان از چماق توقع کاری داشت که انجامش را بر عهدۀ "قلم" گذاشته‌اند.   اما در موضوع حاکمیت‌ها، این فقط و تنها، کیفیت نیروهای اقدام‌کننده نیست که نقش مهمی را بازی می‌کند بلکه "کمیت" این نیروها نیز دارای اهمیتی بسزاست. واقعیتی ظریف در تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی حاکمیت‌ها حضور دارد که می‌گوید: « در هنگامه خیزش جنبش‌های ضدخشونت، حکومت‌ها از بسیاری و فراوانی مخالفین‌شان نیست که سرنگون می‌گردند، بلکه از کاهش و ریزش نیروهای خودی‌ است که دیگر توان حکومت کردن را از دست داده و سرنگون می‌شوند.»   وقایع اخیر نشان می‌دهند که جمهوری اسلامی روز به روز، نیروهای بیشتری را از دست می‌دهد و دایرۀ "خودی"‌هایش هر بیشتر تنگ می‌گردد. این روند به معنای آن‌است که این استبداد، هرچه بیشتر خود را از نیروی کارِ لازمۀ یک حکومت، محروم می‌سازد. اینکه میرحسین، در آخرین پیامش تاکید بر "صبر" کرده است تاکیدی‌ است بر همین روند فروریزی نیروهای سرکوب.   در یک سوی این جدال، "مردم" دورۀ آموزش دموکراسی و تسامح و تساهل را می‌گذرانند و با آموزش دیدن خود، هزینه‌های دوران پس از فروپاشی جمهوری اسلامی را به حداقل می‌رسانند، و همزمان در سوی دیگر، انفجاری درونی نیروهای حاکمیت را از هم می‌پاشد. این روند، فقط و فقط نیازمند حضوری محسوس جنبش ماست و آنهم نه حضوری پرهزینه. حرکت‌های پرهزینه، الزاما به نتایج بهتری نمی‌انجامند، همانگونه که حرکت‌های سنجیدۀ کم‌هزینه نیز، بی‌تاثیر نیستند. همین که شبح جنبش سبز بر سر جامعه ایرانی سایه افکنده و کسی را یارای نادیده گرفتنش نیست کافی‌ است که اردوی مقابل بهم بریزد. آنان که خیال می‌کنند اوج گرفتنِ تضادهای درونی حکومت و شقه شقه شدن آن، بدون حضور جنبش سبز هم به همینجا می‌رسید، به یاد بیاورند که چرا حاکمیت در سالیان پیش، که جنبشی این چنینی حضور نداشت دچار چنین التهاباتی نمی‌شد؟ در نبود چنین جنبشی، حتی دولت و مجلسِ اصلاحات هم نتوانسته بود، حکومت استبداد را تا این حد به ضعف و سستی بکشاند. و حالا این جنبش سبز با حضور استوار خود، اردوی استبداد را به تشنج کشیده است. سبزها فراموش نکنند که همین "بودنشان" هم خودش کاری‌ است که دارد نتیجه می‌دهد. آنکه شکیبا نیست نظر بر عاقبت کار ندارد. 

 


 
روز مادر
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸  کلمات کلیدی:

روز مادر را به تمامی مادران تبریک میگویم و بخصوص به عزیزترین مادر جهان، یعنی مادر خودم.

هر وقت به یادت میافتم، تمام بچگی های جهان در من جمع میشود. کودکی می شوم، نیازمند نوازش دستانت. ای تو همه مهربانی دنیا، دوستت دارم.


 
زمین زخمی
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٦  کلمات کلیدی:

در دهلیز خوابِ آب‌ها،

سرودی پیچیده بود:      

«‌زمین زخمی‌ست،

آهسته بر گرده‌اش گام بنهید

تندی مکنید با او...»

مادرم،

تمام تنم، مرهم این زخم های تنت.

 

باشد...

دیگر نمی‌گویم...

اما فراموشم نمی‌شود

که این زخم‌ها

از تیشه و تبر ماست.