پرگار بهرام

Pargar Bahram

از میان خاطرات زنده یاد عمران صلاحی
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳٠  کلمات کلیدی:
عمران صلاحی(دهم اسفند 1325 - 11 مهر ماه 1385) شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز ایرانی بود. عمده شهرت صلاحی در سال هایی بود که برای مجلات روشنفکری آدینه، دنیای سخن و کارنامه به طور مرتب مطالبی با عنوان ثابت حالا حکایت ماست می نوشت و از همان زمان وی بر اساس این نوشته ها «آقای حکایتی» لقب گرفت. از او آثاری به زبان ترکی آذربایجانی نیز در دست است.
 
خودم هستم
یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم می زدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی!
خانمها برگشتند و او را نگاه کردند.
نصرت گفت: خودم هستم!
معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ شش جلدی معین، هر جلدش می شد صد تومن. به طرف گفتم می خواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشه ای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.
انبر دست
با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبر دست دارید؟
شاملو گفت: جلد چندمش را می خواهید؟!
مقدمه
احمدرضا احمدی می گفت: این روزها کتاب های شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه می خواهم از "علی دایی" یا "هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتاب هایم مقدمه بنویسند.
اشتباه
در سفر سوئد خیلی ها من و سید علی صالحی را با هم اشتباه می گرفتند. وقتی صالحی شعر می خواند از من تعریف می کردند، وقتی من طنز می خواندم، به او فحش می دادند!
شعر و داستان
از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم می نوشتی، چرا دیگر داستان نمی نویسی؟
گفت: من اگر 15 صفحه شعر بنویسم، می گویند یک شعر بلند نوشته ام، اما اگر 15 صفحه داستان بنویسم، می گویند یک داستان کوتاه نوشته ای!
ساختار
شمس لنگرودی می گفت داشتیم برای خودمان شعرمان را می گفتیم که "ساختار گرایی" مد شد. مدت ها زحمت کشیدیم و ساختار گرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید "ساختار شکنی" کرد.
فهم شعر
دکتر رضا براهنی می گفت: در زمان شاه ما می خواستیم طوری شعر بگوییم که مردم بفهمند، اما ساواک نفهمد. کار بر عکس می شد، یعنی مردم نمی فهمیدند و ساواک می فهمید!
استاد
مفتون امینی می گفت: روزی با غلامحسین نصیری پور به کوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیری پور مرتب مرا "استاد " خطاب می کرد. من هم سینه را جلو می دادم و خودم را می گرفتم. به اولین قهوه خانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوه چی هم "استاد" می گوید. معلوم شد "استاد " تکیه کلام اوست.
ایدز
در کافه ای جوانی شاعر به آقای شکرچیان گفت: چرا این طور که من شعر می گویم، شعر نمی گویید؟
شکرچیان گفت: اگر آدمی تا پنجاه سالگی ایدز نگیرد، دیگر نمی گیرد!
ترکیب
یک نفر برای صرفه جویی در کلمات، نام سه نویسنده را این طوری با هم ترکیب کرده بود:
جلال آل احمد محمود دولت آبادی!
خواننده: مرده شور ترکیبت را ببرد!
بیماری
خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدن اش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:
بیماری من چون سبب پرسش او شد
می میرم از این غم که چرا بهترم امروز!
جا
یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم. گلاب به رویتان، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم. در محفل از شلوغی جای سوزن انداختن نبود.
همین که قاضی رفت، مهمان تازه واردی آمد و روی صندلی او نشست. من هم رویم نشد چیزی بگویم.
قاضی وقتی برگشت و دید صندلی اش را اشغال کرده اند، به من گفت:
بهر ..یدن من ز جا برخاستم
آمدم دیدم به جایم ..یده اند!
کجا؟
یک شب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات به من گفت: کجا داری می روی؟
گفتم: استاد، من همین جا ایستاده ام و جایی نمی روم.
استاد اشاره ای به قد بلند من کرد و گفت: داری به آسمان می روی و خودت خبر نداری؟
 
.
...

 
تاریج مختصر "فوت کردن"
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٧  کلمات کلیدی:

در کتب ادب و لغت آمده است که همان دمیدن است و در عموم کتب علوم مستتر است که این هنر "فوت کردن" چیزیست از ویژگی های اشرف مخلوقات و بغیر او جاندار و جانوری بجز تلمبه، نمیتواند فوت کند. اینکه چرا طبیعت و یا خداوندگار در زمان خلقت چنین خصوصیاتی را برای جناب آدم خلق کرده است بر کسی وضوح ندارد و همچنانکه کسی نمیداند برای چه مردان را نوک پستان در سینه است و اصلا به چه دردی میخورد این دو دکمه، و یا اینکه برای چه آدمیانی یافت می شوند که برخلاف دعوی داروین باز هم با اینکه هزاران سال است که لباس می پوشند اما باز هم همانند خرس، پر از پشم و پیلی هستند.

و بالاخره اینکه آیا کار طبیعت درست است که بر زیربغل آدمیان مو می رویاند؟ اگر درست است چرا آدمیان کلی خرج می کنند که آن موها را اول زائد بنامند و بعد ریشه اش را بکنند؟

از بحث دور نشویم که گفتار ما در باب "فوت کردن" بود. بله هیچ جانور دیگری نمیتواند فوت کند، و گویا بعد از اینکه طبیعت دریافت که این خصوصیت را همینجور الکی در آدمیان بودیعه نهاده است، در پی آن شد که برای این ویژگی کاربردهایی بیابد، و انسان "آتش" را کشف کرد که بتواند در آن بدمد، یعنی ازین ویژگی ممتاز خود برای آتش استفاده کند و صد البته که یک استفاده دو سویه یعنی چه بخواهد آتش را بگیراند در آن فوت میکند و چه بخواهد آنرا خاموش کند در شعله فوت می فرماید. ولی انسان هنوز راضی نبود زیرا شهرنشینی آمده بود و دیگر غاری در کار نبود که آتش بیافروزد. بناچار طبیعت یا آفریدگار بفکر افتاد که "جشن تولد" را  بیافریند تا در آن به بهانه خاموش کردن شمع ها، "فوت" مزبور مجددا مورد بهره برداری قرار بگیرد. اما باز هم آدمیان ایستادند و بّر و بّر به طبیعت نگاه کردند که:"فقط واسه همین؟"

وقتی کار بدینجا رسید، سروش غیبی ندا داد:"که ما سازهای بادی را آفریدیم که شما در آن ها بدمید و حال کنید. اگر این فوت شما نبود تمام سازها زهی میشد."

درین میان و در یک فرصت مناسب، خود شخص آفریدگار هم کنجکاوی اش گل کرد که: "اینکار چه مزه ای دارد؟" و ازین امر "فوت کردن" در موضوع "مریم" استفاده ها نمود.

و از آنجایی که مردمان دوست داشتند از روی دست پروردگارشان گرته برداری کنند و این ممکن نبود، خداوند "بادکنک" را خلق کرد تا آدمیان بتواند در آن بدمند و آرام گیرند، تا بوقت ترکیدن آن از جا بپرند و الکی هره و کره کنند.

و هنوز هم بشر سعی میکند کاربردهایی برای این ویژگی بارز، و برتری اش بر سایر حیوانات بیابد.


 
جستجو
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩  کلمات کلیدی:

 

روزها "نبود" مرا سرفه می کنند.

لیوان آبی برای تسکین لحظه ها.

حنجره کدام درخت

سبزینۀ شادمانی بهار را

برای رنگین کمانِ بال پروانه ها

آواز میکند.

در میان اعداد این تقویم ها نیستم

در خیسی چشمان یک ستاره 

وقتی که از مدار خویش دور افتاده

جستجویم کن.


 
رادیکال ها
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥  کلمات کلیدی:
گویا این رسم زندگی ست که رادیکال های در "عمل"، عموماً از محافظه کاری در "نظر" برخوردارند و بالعکس.
جهانِ نظرات و انقلاب های نظری عموماً از نیروی کسانی دگرگون شده است که در زندگی عملی "رادیکال" نبوده اند. و طرفه آنکه، هر آنکس که همچون بن لادن و احمدی نژاد و ... در عمل رادیکال بوده ، از لحاظ نظری بطور وحشتناکی محافظه کار بوده است.
حتی در سیاست روز خودمان هم میبینیم که در بیشتر موارد، هر چه تجربه بیشتر میشود، از رادیکالیسم عملی کم شده و به رادیکالیسم نظری متمایل می شوند.
البته این گزاره ها بمعنی این نیست که هر پیری، الزاماً "فرزانه" نیز هست و هر جوانی شورزده. و یا هر محافظه کارِ عملی، در تفکر انقلابی ست.

 
برگی از دیوانی گمشده
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٧  کلمات کلیدی:

 

ای بگویم که خداوند چکارش بکند

یا به اندوه و غم عشق تو یارش بکند

یا بحال من سرگشته دچارش بکند.

اگر از ایندو یکی نشد بکارش بکند

هم به دست ملک‌الموت شکارش بکند.




 
یک با یک برابر نیست.
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٦  کلمات کلیدی:

یکی از شعرهای دوران نوجوانی‌مان که اغلب ورد زبانمان بود شعر "یک اگر با یک برابر بود" نام داشت، و در نزد سیاسیون مخالف رژیم پهلوی بسیار مشهور بود. روزگار گذشت و گذشت تا اینکه همین اواخر در اینترنت باز هم بدان شعر برخوردم، همه شعر همان بود که بود اما شاعرش کس دیگری شده بود.

سالهای حوالی هزار و سیصد و پنجاه و سه بود. در دبیرستان دکترعمید پسران فرح‌آباد خزانه درس میخواندم. فکر کنم کلاس هشتم بودم. معلمی جوان و دانشجو داشتیم که در دانشسرای تربیت معلم درس میخواند و بما هم "ادبیات" می‌آموزاند. پس از مدتی دوستی و اعتماد، وقتی علاقه مرا بدین شعر دید، گفت که میخواهی با شاعرش آشنا بشوی؟ و خب برای من بسیار جالب بود که شاعر یکی از شعرهای مورد علاقه عموم سیاسیون مخالف و بخصوص رادیکال را از نزدیک بشناسم.

قراری گذاشتیم و در یک بعد از ظهر، با هم راهی دانشسرای تربیت معلم شدیم، بدلیل نوجوانی ام بسیار هراس داشتم که نکند دم در از من تقاضای کارت دانشجویی بکنند و نگذارند وارد شوم. اما خوشبختانه کنترلی نبود و داخل شدیم و یک راست به سلف سرویس رفتیم. دوستان آن معلم‌ام دور میزی نشسته بودند و ما نیز بدانان پیوستیم و سلام و احوالپرسی. بر سبک و سیاق چپ‌ها، دختران و پسران دور میز قیافه‌هایی با مشخصات خاص و بارزی داشتند. ولی درین میان یکی بود که اصلا قیافه‌اش با این جماعت نمی‌خواند. دختر جوانی که چادری مشکی، بر روی یک روسری سرمه‌ای بسر داشت و قیافه‌اش داد میزد که تمایلات مذهبی دارد. من و او را بهم معرفی کردند و از او خواستند که بخاطر منِ مهمان، این "شعرش" را با صدای خودش برایم بخواند. او نیز لطفی کرده و شروع به خواندن کرد:

 

معلم پای تخته داد می زد 
صورتش از خشم گلگون بود 
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود 
ولی ‌آخر کلاسی ها 
لواشک بین خود تقسیم می کردند 
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد 
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان 
تساوی های جبری رانشان می داد 
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک 
غمگین بود 
تساوی را چنین بنوشت 
یک با یک برابر هست 
از میان جمع شاگردان یکی برخاست 
همیشه یک نفر باید به پا خیزد 
به آرامی سخن سر داد 
تساوی اشتباهی فاحش و محض است 
معلم
مات بر جا ماند 
و او پرسید 
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود 
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت 
معلم خشمگین فریاد زد 
آری برابر بود 
و او با پوزخندی گفت 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود 
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود 
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت 
پایین بود 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود 
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت 
بالا بود 
وان سیه چرده که می نالید 
پایین بود 
اگریک فرد انسان واحد یک بود 
این تساوی زیر و رو می شد 
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود 
نان و مال مفت خواران 
از کجا آماده می گردید 
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود 
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود 
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت 
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید 
یک با یک برابر نیست.

 

چنان صدای ظریفی داشت که در آن همهمۀ سالن غذاخوری، برای شنیدن صدایش باید خیلی دقت می‌کردیم.

این خانم که شاعر این شعر بوده و هست، نامش "الهه طباطبایی" ست و اگر زنده‌مانده باشد الان باید چیزی در حدود پنجاه تا پنجاه و پنج سالی سن داشته باشد.

اینکه در جستجوگر گوگل، شاعر این شعر را "خسرو گلسرخی" دانسته‌اند به هیچوجه درست نیست، زیرا اصلا این شعر به سبک شعری "خسرو گلسرخی" نمی‌خورد.

خیلی مایلم بدانم که کسی این شعر را در کتاب‌های معتبر شعر نو و یا آثار خود گلسرخی، بنام او دیده است و یا همین ولنگاری‌های اینترنتی‌ست، که قباله یک شعر را از نام یک شاعر بنام شاعر دیگری منتقل می‌کند.