پرگار بهرام

Pargar Bahram

حقیقت، من و سگم
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی:

١

حقیقتی که بتواند آدم بکشد، از هر دروغی ننگینتر است.

 شب است. آخرین خبرها حاکی است از حمله جنگندههای اسرائیلی به نوار غزه. عکسهای کودکان مرده در آغوش پدران و مادران. تکه پارههای تن، که روزی روزگاری آدم بودند و در آخرین لحظات "گوشت دم توپ"؛ و حالا در میان خیابان پخش شدهاند.

و مطمئنا بسیاری از آنان کسانی بودهاند که نه با سیاست کاری داشتهاند و نه طرفداران حماس بودهاند. محمود عباس حق دارد، اسرائیل حق دارد، حماس حق دارد، اما چرا این "حق داشتنها" مجوز "کشتن" میشوند؟ و اصولا چه ارتباطیست میان اینکه "من حق دارم" و "میتوانم و باید بکشم"؟

چقدر زشت است "حقی" که با "مرگ" تطهیر میشود، اگر حق این است پس ناحق چیست؟

بالاترین "حق" زندگیست و چه حقی بالاتر از آن وجود دارد؟ که این حقِ زندگی را باید در مسلخ آن حق، به سلاخی کشید؟ من ارسطو نیستم که افلاطون را دوست داشت اما حقیقت را بیشتر از افلاطون. برای من هیچ حقیقتی نیست که برتر و ارزشمندتر از زندگی آدمی باشد. تمامی این شعبدهبازیهای حق و حقیقت و واقعیت و دروغ و غیرۀ "ذهن" یک بازی بیشتر نیست برای گذراندن این عمرِ بادآورده. که مانند تمام بازیها گاهی آنچنان جدی گرفتهایماش که همبازیهامان را به خاک و خون میکشیم. ما از بچگی یاد گرفتهایم که بازی اشکنک دارد و سرشکستنک. در کودکی سر شکستن، راهی ندارد که در بزرگی به شکستن گردن منتهی نشود!

٢

چراغ خاموش. لپتاپ خاموش. خون خاموش. جنگ و خبر خاموش.

در تاریکی سر پسرک کوچکی بر بازویم و نفسهایش روی صورت و شانهام میدود و در این زمستان چه میچسبد، در آغوش کشیده ام و میبوسمش. نگاه به چشمانم میدوزد، کاش میتوانستم برایش داستان تعریف کنم. او زیباترین داستانها را با نگاهش برایم تعریف میکند.

تن مخملینش چه گرم است و من چقدر این پسر بچه شیطانِ بازیگوش را دوست دارم و ما چقدر همدیگر را دوست داریم…

٣

و ما چقدر همدیگر را دوست داریم. چقدر بازوانش را دوست دارم وقتی که سرم را در کنار سرش میگذارم و مهربانانه در کنارش آرامشم میدهد و بویش در تمام مشامم و زندگیام پخش شده است. جوراب‌‌هایش را نیز دوست دارم. بازیگوشیهایم را پاسخ میدهد، گویی همبازیام است. غذایم میدهد، امنیتم میدهد، با من بازی میکند و دوستم دارد و من چقدر دوستش دارم وقتی که در آغوشم میگیرد و نفسش را روی صورتم حس میکنم…