عشق در آدمی معلول ترشح هورمونهاییست که بر آنها قواعد اخلاقی نوشته نشده است. اخلاق عموماً برای "مهار کردن" یک تمایل طبیعی بکار میرود. اخلاق آمده است که ترمزی باشد بر یک رفتار و یا یک نیازی که در طبیعت آدمی نهفته است، اخلاق از آنجایی شروع شد که ابتداییترین تابوها پیدا شدند، تاریخ پیدایش تابوها و اخلاق، چیزی همزمان است.
اما زندگی زورمرۀ ما و اینکه نمیتوانیم فراتر از زمانمان با بسیاری از خویهامان برخورد کنیم، سبب شده که متصور شویم، طبیعت ما همیشه این چنین بوده که اکنون هست.
یکی از نمونههای تمایل طبیعی و تعارضش با اخلاق، محدودیتهای رفتاری در رابطه بین دو جنس است.
فراوان این سوال را شنیدهایم که:" آیا میتوان همزمان چند نفر را دوست داشت؟" و عموماً با پاسخی اخلاقی مواجه شداهایم که:"نه!" گیرم که خود پاسخدهنده در درونش به این پاسخ اعتقادی نداشته باشد.
اما واقعیتِ موجود و جاری زندگی، چیزی بجز این پاسخهای اخلاقی را اعمال میکند.
حتی در اساطیر اولیه آفرینش بشر، اولین همسر حضرت آدم که "لیلیت" نام داشت به دلیل تمایل و علاقهاش به دیگرانی همچون شیطان بود که رابطه خود را با آدم قطع کرد و از او گریخت.
حتی لئوناردو دواینچی هم در تابلوی شام آخرش، با کشیدن دستی دراز شدن بر گریبان ماریا، تصویر همین موضوع را کشیده است.
تنها در زمانهای بسیار کوتاهیست که آدمی تنها و فقط "یکنفر" را دوست دارد و نمیتواند کس دیگری را درین حریم راه دهد یعنی در زمان "عاشقی".
اما از آنجایی که این دوران کوتاه است و گذرا، با افول این احساس، دوباره پای دیگران هم به حیاط عاطفه آدمی باز میشود.
این است که در اطرافمان نادر کسانی را میبینیم که در بخشِ مراقبهای ویژۀ "دوستداشتن یک نفر" بستری شده باشند و بقیه دارند در حیاط پرسه میزنند.
