| زنان بوف کور |
| ساعت ٩:۳٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦ کلمات کلیدی: |
|
من میخواهم از زاویۀ دیگری به متن بوفکور نگاه کنم، از این زاویه که، هدایت با آن همه حساسیتش نمیتوانست نسبت به همنوعان "زن" و وضعیت و سرنوشت آنان بیتفاوت بماند. او اروپا را دیده بود و در آنجا زندگی کرده بود. دیده بود که سرنوشت زنِ ایرانی، سرنوشتی ازلی و ابدی نیست. او بخصوص در این متن "زن" را و "مرد" را در جامعۀ خودش بررسی میکند و سراپای متن روایت ستمیست که از جانب مردان و "سنت" بر زنان روا میشود. حکایتِ چشمِ زنان و گزلیکِ دستهاستخوانیِ مردان. هدایت در این متن، "زن" را همچون موجودی که "شدنی"ست، در سیالیت دگردیسی از اثیری به تصویر، و از تصویر به "واقعی" میبیند. و مرد را همچون موجودی "بودنی"، عاری از دگرگونی و تغییر. مردان علیرغم تفاوتهای ظاهریشان، همه "شاگرد کلهپز" هستند. (ص61) اگر زن، مسیرِ از اثیری بودن، تا "تصویری و تصوری شدن" را طی میکند و از آنجا به "واقعیت" ارتقاء مییابد، "مرد" چنین سیری را سپری نمیکند، مردانِ داستان، همه در چنبرۀ "رجالگی و شاگرد کلهپز و پیرمرد خنزرپنزری بودن" دور میزنند. همگی به یکدیگر تبدیل میشوند و نه به کسی نو و تازه. اگر "لکاته" در انتظار فرزندیست و "زایش" را نمایندگی میکند، مردان یا اسیر "میان تنشان" اند و یا نمایندگان "کسب" و "مرگ". مادر راوی رقاصۀ معابد است، نمادی از هنر. هنری که بنیان معنویت و زیباییشناسی اجتماعیست، زنی که با تولدِ مرد (راوی) او را از خدمت در معبد بیرون میکنند.(ص55) زن "قداست" خود را قربانیِ اجتماعی کردنِ مرد میکند. پدر و عموی راوی، که شباهتی بسیار به پیرمرد خنزرپنزری دارند، (ص13) و حتی به هم نارو میزنند، تاجر هستند، نمادی از اقتصادِ کهنه و بیمارِ بیتولید. زن اثیری اگر همچون شهابی گذرنده بر واقعیت زندگیِ راوی نور میپاشد:« در روشنایی آن یک لحظه، همه بدبختیهای زندگی خودم را دیدم.» (ص11) پیرمرد خنزر پنزری، گورکن است:«سر و کار من با مردههاس.»(ص37) دستفروشِ چیزهایی ست کهنه، نگهبانِ سنتها و تاریخ. گلدانِ عتیقه ری را از خاک به در میآورد و زنِ تکهپاره شده را بجایش دفن میکند.(ص34) ارتباط او با زندگی، فقط در حد همخوابگی با لکاته است، آنهم یک همخوابگی حیوانی، جای دندانهایش بر روی گونۀ لکاته پیدا بود. (ص98) اگر عمۀ راوی و دایهاش، تمام هم و غمشان ترو خشک کردنِ دیگران است و بعنوانِ زنی سنتی برای خود هیچ خواستی و آرزویی ندارند، اما هر یک مظهر فداکاریاند و مردانِ داستان، هیچ خواستی بجز خواستِ "میانتنشان" ندارند. راوی هم خود یکی از آنان بود:«من میان رجالهها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم بطوری که فراموش کرده بودند سابق بر این جزو دنیای آنان بودهام.»(ص83) چنبرۀ وحشتناکی از سکون و مرگ بر مردان حاکم است و حال آنکه زنان زندهاند. داستان بر حول دو شخصیت راوی و لکاته استوار است. راوی بعنوان مردی از متاخرترین نسل در محل تلاقی سنت کهن و دیرپا و ستبر، و جهان مدرنِ نوپا ایستاده است. «آیا خود من نتیجۀ یک رشته نسلهای گذشته نبودهام و تجربیات موروثی آنها در من باقی نبود؟ آیا گذشته در خود من نبود؟»(ص81) و یک چنین مردی چون محصول گذشته بود شاید در گذشته زندگی بهتری میداشت ولی دیگر زندگی و آدمیانش تغییر کردهاند، او دیگر با زنی مانند عمهاش یا دایهاش روبرو نبود. او اکنون با زنی روبرو بود که:«میخواست آزاد باشد.»(ص60) اینگونه زنی، مردی دیگر را برازنده است و حال آنکه راوی، جاکش بدبختی بود که همه احمقها به ریشش میخندیدند.(ص61) او بجای آنکه "بیاندیشد" صرفاً میخواست "یاد بگیرد" و آن هم از چه کسانی:«میخواستم طرز رفتار، اخلاق و دلربایی را از فاسقهای زنم یاد بگیرم.»(ص61) همانهایی که خود همگیشان را "شاگرد کلهپز" مینامید. تمام هم و غم او این بود که میترسید زنش از دستش برود(ص61) و بهمین دلیل:« میرفتم هزار جور خفت و مذلت را بخودم هموار میکردم با آنشخص آشنا میشدم، تملقش را میگفتم و او را برایش (برای لکاته) غر میزدم.»(ص61) آیا مردی که خود به خواری و خفت خویش اذعان دارد، میتواند در خور "عشق" باشد؟ او به زن به مانند "داراییاش" نگاه میکند و هراسانِ از دست دادن این داراییست. او رابطۀ زن و مرد را با "عشق" نمیسنجد. او عشقی به لکاته ندارد:«آیا صورت ظاهر او مرا شیفته خودش کرده بود یا تنفر او از من؟ یا حرکات و اطوارش بود و یا علاقه و عشقی که از بچگی به مادرش داشتم، یا همه اینها دست به یکی کرده بودند؟نه، نمیدانم.»(ص61) همه چیز در میان است بجز عشق: «همه ذرات تنم او را میخواست، مخصوصاً میان تنم، چون نمیخواهم احساسات حقیقی را زیر لفاف موهوم عشق و علاقه و الهیات پنهان کنم.» (ص68) راوی از اینکه بتواند مکنونات قلبی زن با خبر شود عاجز است و بهمین دلیل با "حقیقت" زن، درگیر نیست. او "حقیقت" مردانۀ خویش را دارد، مبتنی بر حسهای صرف جسمانی، "میان تن" اوست که زن را میخواهد و نه عشق و علاقهای فراتر از لذت جنسی. احساسات حقیقی در نظر او، فریاد "میانِ تن" اوست. و شاید هم در نظر این نوع مردان، عشق و عاطفه صرفاً امریست زنانه؟
بهمین دلیل او برای تصاحب عاطفی لکاته، چیزی برای ارائه ندارد و حال که چنین است آرزوی جهانی بیرقیب و بیمبارزه را در سر میپروراند. جهانی که در نبودن حریف، او یگانه پیروز میدان باشد:«آرزوی شدیدی میکردم که با او در جزیرۀ گمشدهای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد. آیا آنوقت هم هر جانور دیگر، یک مار هندی، یا یک اژدها را بمن ترجیح نمیداد؟»(ص62-63) این عدم درکِ شرایط نوین، او را از دست و پنجه نرم کردن با مشکلات، عاجر میکند و این "عجز" او را به "خباثت و رذالت" میکشاند:«نمیدانم چرا هر جور زندگی و خوشی دیگران دلم را به هم میزد؟»(ص76) اما از سوی دیگر، لکاته زنیست که از سنتها برکنده شده است و درست بالای سر مردۀ مادرش با راوی همخوابه میشود.(ص58) او از اینکه مقید و تحت اختیار باشد گریزان است:«شاید بعلت اینکه آخوند چند کلمه عربی خوانده بود و او را تحت اختیار من گذاشته بود از من بدش میآمد؟»(ص60) بر اساس ذهنیت راوی، ازدواج کردن برای "زوج شدن" کافیست و اگر لکاته هم نبود، هر زن دیگری را که خطبۀ عقدش را بنام راوی خوانده بودند را میتوانست بعنوان "زنش" بپذیرد، اما برای لکاته، این امر کافی نبود. او راوی را به خودش راه نمیداد:«انگاری که او را در سیاهچال با یک اژدها انداخته بودند.»(ص59) اما راوی برای برخورد با "خواست" لکاته، راهی مردانه!!! را برمیگزیند، توسل به زور :«بالاخره یک شب تصمیم گرفتم که به زور پیشش بروم، تصمیم خود را عملی کردم، اما بعد از کشمکش سخت او بلند شد و رفت... از آن شب به بعد اتاقش را از اتاق من جدا کرد.»(ص60) چرا باید لکاته با او بر سر همبستر شدن به کشمکش بپردازد؟ آیا بجز این است که، او خود را مالک جسم خویش میداند؟ او میخواهد بگوید که این منم که تصمیم میگیرم که با جسمم چه بکنم و نه دیگری. و علیرغم اینکه، راوی بدون هیچ دلیلی، و صرفاً بر اساس منافع مردانه و جسمی خویش سعی در تحقیر او دارد:«من همیشه از روز ازل او را لکاته نامیده بودم.»(ص67) اما خود نیز میداند که لکاته زنی از تیره و تبار دایه نیست:«دایره فکر و حس زیبایی زنم بیش از دایهام بود.»(ص80) |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |

