| یک ارزیابی از حمله نظامی به جمهوری اسلامی |
| ساعت ٢:۱٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧ کلمات کلیدی: |
|
خانم کلینتون در مصاحبه خودشان به صراحت عنوان میکند که چون جنبش مردم ایران تقاضای کمک از آمریکا ننمود، در نتیجه، ایشان با حکومت ایران همان نکردند که با حکومت لیبی. یعنی بطور غیرمستقیم دخالت در کشورها را منوط به تقاضا و دعوتنامۀ اپوزیسیونهای آن جوامع نمود، و ما هم باید باور کنیم که این "منافع" آمریکا نیست که هزینه و دردسرهای یک حمله به افغانستان یا عراق یا لیبی و... را بر روی دستش میگذارد، بلکه استجابت دعوتیست از سوی مردمانی نیازمندِ حمایت؛ و کسی نیست بگوید که اگر به دنبال دعوتنامه بودید چه دعوتنامهای صریحتر از اینکه بخش بزرگی از مردم در خیابانهای تهران فریاد میزدند:"اوباما، اوباما، یا با اونا یا با ما"!!! همه خوب میدانیم که حمله به کشور ایران به مانند حمله به کشورهای لیبی یا عراق تابعیست از منافع دوئلِ مهاجم و این سخن خانم کلینتون، آدرس غلط دادنی بیش نیست. اینکه منافع آمریکا و اروپا چه حکم میکند و یا منافع دولت جمهوری اسلامی به چه سویی میرود، اموری مستقل هستند از اینکه منافع ما مردم و جنبش اپوزیسیون دموکرات کدام است. ما برای موافقت یا مخالفت با حمله نظامی ناتو و آمریکا یا اسرائیل به جمهوری اسلامی باید از منافع بلندمدت مردم حرکت کنیم و نه از مواضع حسی و عاطفی. زیرا بنظر من هر گونه برخورد "ارزشی" با این امر صرفاً "سیاسی" سبب آن خواهد شد که ما از تشخیص منافع مردم ناتوان باشیم. اینکه در برخی از مقاطع، منافع ملتی تحت ستمِ حکومت بومی، با منافع دولتی بیگانه چنان همسو میشود که حمله به دولتِ بومی با استقبال آن مردم مواجه میگردد را بارها در تاریخ شاهد بودهایم. حتی در اسطورههای شاهنامه هم آمده است که "ضحاک" عرب به دعوت بزرگان ایران بود که به این کشور حمله کرد و ریشه حکومت "جمشید" را برکند و بالاخره هم او را با اره به دو نیم کرد.
در تاریخ نه چندان دور هم، هنگامی که مردم کامبوج در دست حکومت خمرهای سرخ اسیر بودند و قتلعام میشدند، این حکومت همسایه آنها یعنی ویتنام بود که ریشه خمرها را برکند و مردم کامبوج را از دست آن کابوس نجات داد. یا در مورد حکومت پیشا قرون وسطایی طالبان هم نمیتوان تصور کرد که اگر حمله آمریکا نبود، مردم افغانستان توانایی رهایی از چنگ آنان را داشتند. در اینگونه موارد باید میزان خسارت ناشی از حکومت خودی با خسارات ناشی از حمله نیروهای بیگانه بدان را با هم سنجید. تازه اینکه حکومت خمرهای سرخ در کامبوج و حکومت طالبان در افغانستان، در تمام ابعاد اجتماعی و کشوری، خساراتی بدان جوامع تحمیل کردند که قابل مقایسه با خسارات ناشی از حمله ویتنام به کامبوج و آمریکا به افغانستان نبود یک سوی ماجراست، سوی دیگر موضوع درین است که آیا در این دو جامعه، پتانسیلی برای آزادسازی خود وجود داشت؟ یعنی مردم در تحولات اجتماعی فعال بودند؟ و متاسفانه پاسخ خود من بدین پرسش، منفی است. بنظر من اگر حملۀ خارجی صورت نمیگرفت این دو کشور همچنان در چنگال حکومتهای خمرها و طالبان اسیر میماندند و این حکومتها هم همچنان در کار "نابودسازی ملی" جوامع مزبور میکوشیدند. اما در مورد نمونههای عراق و لیبی، قضیه متفاوت است. علیرغم فساد بیکران حکومتهای این دو کشور، اما چیزی از نابودسازی ملی از سوی حکومت در کار نبود، حکومتهای صدام و قذافی، نه تنها این جوامع را به قهقرا نمیکشیدند بلکه حتی با گامهایی حلزونوار این جوامع را با دنیای امروز همپا میکردند و بدشان نمیآمد که کشورشان سری در میان سرها در بیاورد. حمله نظامی به این دولتها، دیکتاتوری آنان را ملغا کرد اما چنان آشفتگیهایی بجای آن نشاند که سالیان سال طول خواهد کشید تا جبران این ویرانیها و آشفتگیها شود. در مورد لیبی نمیدانم، اما در مورد عراق آن روزگار، خبر از یک پتانسیل مردمی برای تحولات سیاسی اجتماعی دارم و اینکه احزابی ملی و چپ و لیبرال در کار دگرگونی جامعه از دیکتاتوری به سیستمی شاید دموکراتیک، فعال بودند. گرچه که مردم بطور عمومی درین مبارزه احزاب اپوزیسیون با حکومت، چندان فعال نبودند، اما چندان غیرقابل تصور نیست که در اثر فعالیت اپوزیسیون، در طی زمانی شاید حدود دهسال، با در نظر گرفتن انقلاب ارتباطات، مردمان عراق نیز به حرکت درمیآمدند و حکومت را به دست خودشان و بدون ویرانی کشور دگرگون میکردند * * * اینکه برخیها خود را مجبور میسازند تا در برابر موضوع "حمله احتمالی" به یک عرق میهنپرستی گنگ متوسل شوند و خود را در کنار جمهوری اسلامی قرار دهند یا اینکه از کینه و نفرت به حکومت اسلامی، بخواهند به تئوری "سرنگونی حکومت به هر قیمت" متوسل گردند، هیچیک بازتاب دهنده منافع واقعی مردم ما نیست. اینکه ما جمهوری اسلامی را نمیخواهیم، بدیهی و روشن است، اما در اینکه چه جایگزینی برای آن در نظر داریم، هنوز به نتیجهای عمومی دست نیافتهایم. اینکه بخش بزرگی از اپوزیسیون، خواهان حکومتی سکولار با باور به منشور حقوق بشر و دموکراتیک است، هنوز به معنی "اجماع همگانی" نیست. هنوز نیروهایی در اپوزیسیون هستند که سودای حکومت دینی دیگری را در سر دارند، درین اپوزیسیون برخیها هم هیچ باوری به منشور حقوق بشر ندارند و عدهای هم هنوز خواب حکومتهای ایدئولوژیک دیگری را میبینند. اینکه توقع داشته باشیم در جنبش گستردهای مانند جنبش سبز، به دیدگاهی فراگیر برسیم نه مطلوب است و نه شدنی. اما حداقل در مورد همین سه اصل پایهای سکولاریزاسیون و حقوق بشر و دموکراسی، که باید بتوانیم با هم کنار بیاییم. در غیر اینصورت با نادیده گرفتن هر یک ازین پایهها، سرنگونی جمهوری اسلامی به چیزی همانند خودش منتهی خواهد شد. و کدام هوشمندیست که با از سر گذراندن تجربۀ انقلاب بهمن 57، دوباره بخواهد در همان چاه و چالهها بیافتد؟ عین بلاهت است که بعد اینهمه عذاب و کشته دادن و زندانی کشیدن، بخواهیم همین نظام را دوباره صرفاً با افراد دیگری بازسازی کنیم. ما در طی همین دو سال عمر جنبش سبز، در زیر سرکوب خونین و خشن جمهوری اسلامی، توانستهایم بسیاری از مسائل را با هم به بحث بگذاریم. تا پیش از جنبش سبز، هیچگاه بحث در باره سکولاریزاسیون، دموکراسی و حقوق بشر و نقد گذشتهمان، تا این حد اوج نگرفته بود. گویی همگی میخواستیم با بیمهری گذشتهمان در مورد این مقولات خداحافظی کنیم، نیروهای مذهبی در حاکمیت، در چارچوبههای روشنفکری دینی، تا حدود بسیاری جبران مافات کردند و بهمچنین کمونیستهای سابق نیز، این مفاهیم را به درون ذهنیت خویش راه دادند. مفاهیمی مانند "عدم خشونت" نه تنها به دورن ذهنهامان راه یافت بلکه حتی در خیابانها نیز توانستیم پابندیمان را بدان نشان بدهیم. تاجزاده به سبب گذشتههای نظامی که از فعالان آن بوده است از مردم عذرخواهی میکند. کروبی به صراحت این پرسش را پیش میکشد که:"چه کسی گفته که حکومت حتما باید دینی باشد؟" میرحسین، دیگر آن میرحسین "دوران طلایی امام" نیست، همچنان که ما اپوزیسیون کتک خور و زندانی و اعدام شدۀ آن دوران طلایی نیز دیگر همان نیستیم که بودیم. اینهمه تحول فکری روشنفکران و بدنه اجتماعی آنان و همپایی مردم شهرهای بزرگ با ایشان، دستاورد کوچکی نیست. ما همه اینها را مدیون اندکی متفکرانه برخورد کردنمان در همین ده سال اخیر هستیم. جنبش سیاسی اجتماعی مردم ایران در طی تاریخ خود، هیچگاه تا بدین حد آگاه و مسئول نبوده است. همیشه مشتی رهبران بودند که خود را موتور کوچک میپنداشتند که باید موتور بزرگ را به راه اندازند. اما این جنبش فعلی ما چیزی بسیار مدرن و امروزیست. البته همهاش هم از کاردانی و لیاقت خودمان نبوده که دوران اینترنت و سیالیت اطلاعات، بستر خوبی برای این تلاش عظیم میآفریند. خلاصۀ مطلب آنکه: حکومت جمهوری اسلامی علیرغم فساد عمومی و چپاول منابع کشور، چیزی در حد خمرها یا طالبان نیست که بتواند مردم ما را در بند خود اسیر و مستاصل کند. مردم ما نیز مردمی نیستند که آرام گرفته باشند و در خانههاشان مشغول به فراموشی سپردن وقایع دهههای اخیر، و بخصوص وقایعی که بر جنبش سبز رفته و میرود باشند. حکومت هم که با هزار ترفند در کار درگیریهای داخلی خودش فرومانده است و روز به روز اتوریته و انضباط و سازماندهی خود را بیشتر از دست میدهد. میتوان فراوان عواملی را برشمرد که با گذشت زمان به تضعیف هر چه بیشتر حکومت میانجامند؛ و بقول میرحسین باید "صبر کرد" زیرا خود حکومت در حال تیشه به ریشه خود زدن است. ولایت فقیه، "دوران اصلاحات" را با خدعه و نیرنگ به پایان رساند زیرا نمیخواست شاهد "قدرت دوگانه" در کشور باشد، اما جایگزینی که حاصلش شد را، نه تنها نمیتوان "قدرت یگانه" نامید که تعدد منابع قدرت، از دو یا سه هم بسی بمراتب بیشتر شده و به روشنی روز آشکار است که آنچه که ولی فقیه از "اتوریته" در دوران اصلاحات داشته است اکنون حتی یک دهم آن را نیز ندارد. آنها نمیتوانند حکومت کنند، اما ما نیز برای جایگزینی این سیستم هنوز به مواضعی عمومی و صریح و روشن نرسیدهایم. در ادامه همین سالهای پر از درد و رنج، ما و این جنبش بیشتر خواهیم بالید و زمانی که حکومت سرنگون شود، نه تنها میدانیم که چه میخواهیم بلکه بدان خواسته باور هم داریم. ما نیازمند زمان هستیم تا بخش بزرگی از مردم را آماده کنیم برای یک تحول که تنها شامل سیاست نخواهد شد. آمادهسازی مردم در چارچوب عدم خشونت، برای "ببخش، اما فراموش نکن" زمانبَر است. این یگانه راه قابل تصور برای فرا روییدن اجتماعیست. هرگونه انقلاب و خشونت و حملهای که این روند را برهم بریزد، حتی اگر با خیال زودتر خلاص شدن از دست حاکمان ولایت فقیه باشد، به بازتولید همین شیوههای مرسوم خواهد انجامید. مردمی که خودشان توانایی خلاصی از دست حاکمان دیکتاتور خود را نیافتهاند، نمیتوانند پایهگذار یک سیستم دموکراتیک باشند. برپایی دموکراسی، چیزی برآمده از یک پتانسیل اجتماعیِ نفی دیکتاتوریست. جامعهای که میتواند با اتکا به ساز و کارهای درونی خود، معضلاتش را برطرف کند درین پروسه فرا میگیرد که چگونه به برپایی یک سیستم انسانی و مدرن دست یازد و اینکه دیگرانی بیایند و مشکلات این جامعه را برایش حل کنند، هر حسنی داشته باشد اما این عیب بزرگ را دارد که مردم را از آموزش هر روزه و متوالی خود محروم کرده است. بنیاد گذاشتن دموکراسی و یک سیستم متعارف در میان تودههای مردمی که از نظر ذهنی و روحی مسموم شدگان نظام ولایت فقیهاند بسیار سختتر است از سرنگونی این حکومت. جنبشی که نتواند خودش این حکومت را سرنگون کند چگونه میتواند نظام جایگزین مطلوب و دموکراتیک را برپا نماید؟ ما نه تنها باید با این نظام سیاسی سنگهامان را وا کنیم بلکه با آن فرهنگ منحطی که در طی این سی و اندی سال به رگهای جامعه تزریق کرده نیز بجنگیم، ما کارمان بسی بسیار پیچیدهتر است از سرنگونی یک حکومت خودکامه. و نمیتوانیم در انجام این وظایف راه "میان بر" انتخاب کنیم که چنین راهی وجود ندارد. آنچه که امروز ما، در نفی "اندیشه خشونت" کوتاهی کنیم، در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی، گریبان خودمان را خواهد گرفت. حمله نظامی به بنیادهای اقتصادی، و ویرانی صنایع و کارخانجات، حتی اگر به سرنگونی رژیم بیانجامد، الزامی ندارد که به سیستمی دموکراتیک منجر شود و کدام کشور است که با نداشتن پتانسیل دموکراتیک و صرفا بدنبال یک حمله نظامی به دموکراسی فرارویده باشد؟ هر چقدر آرامتر برویم فرصت بیشتری برای گامهای سنجیدهتر داریم، نباید بگذاریم که فضای جامعه دستخوش هیجانات و شورهای کور شود. آنچه که نیازمند آنیم، تعقل و تعقل و تعقل است، با حمله نظامی نه تنها سامان کشور و حکومت در هم میریزد، بلکه ما هم ناچار خواهیم بود بعنوان تابعی از اوضاع، نقش "کنشگری" مان را رها کرده و دستخوش تلاطم تحولاتی باشیم که در سمت و سو دادن بدانها نقش چندانی نخواهیم داشت. |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


