﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>پرگار بهرام</title>
    <description>Pargar Bahram</description>
    <link>http://pargar.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>بهرام</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 27 Jan 2012 13:12:48 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>یک ارزیابی از حمله نظامی به جمهوری اسلامی</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;خانم کلینتون در مصاحبه خودشان به صراحت عنوان می&amp;zwnj;کند که چون جنبش مردم ایران تقاضای کمک از آمریکا ننمود، در نتیجه، ایشان با حکومت ایران همان نکردند که با حکومت لیبی. یعنی بطور غیرمستقیم دخالت در کشورها را منوط به تقاضا و دعوت&amp;zwnj;نامۀ اپوزیسیون&amp;zwnj;های آن جوامع نمود، و ما هم باید باور کنیم که این "منافع" آمریکا نیست که هزینه و دردسرهای یک حمله به افغانستان یا عراق یا لیبی و... را بر روی دستش می&amp;zwnj;گذارد، بلکه استجابت دعوتی&amp;zwnj;ست از سوی مردمانی نیازمندِ حمایت؛ و کسی نیست بگوید که اگر به دنبال دعوت&amp;zwnj;نامه بودید چه دعوتنامه&amp;zwnj;ای صریح&amp;zwnj;تر از اینکه بخش بزرگی از مردم در خیابان&amp;zwnj;های تهران فریاد می&amp;zwnj;زدند:"اوباما، اوباما، یا با اونا یا با ما"!!!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;همه خوب می&amp;zwnj;دانیم که حمله به کشور ایران به مانند حمله به کشورهای لیبی یا عراق تابعی&amp;zwnj;ست از منافع دوئلِ مهاجم و این سخن خانم کلینتون، آدرس غلط دادنی بیش نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اینکه منافع آمریکا و اروپا چه حکم می&amp;zwnj;کند و یا منافع دولت جمهوری اسلامی به چه سویی می&amp;zwnj;رود، اموری مستقل هستند از اینکه منافع ما مردم و جنبش اپوزیسیون دموکرات کدام است. ما برای موافقت یا مخالفت با حمله نظامی ناتو و آمریکا یا اسرائیل به جمهوری اسلامی باید از منافع بلندمدت مردم حرکت کنیم و نه از مواضع حسی و عاطفی. زیرا بنظر من هر گونه برخورد "ارزشی" با این امر صرفاً "سیاسی" سبب آن خواهد شد که ما از تشخیص منافع مردم ناتوان باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اینکه در برخی از مقاطع، منافع ملتی تحت ستمِ حکومت بومی، با منافع دولتی بیگانه چنان همسو می&amp;zwnj;شود که حمله به دولتِ بومی با استقبال آن مردم مواجه می&amp;zwnj;گردد را بارها در تاریخ شاهد بوده&amp;zwnj;ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;حتی در اسطوره&amp;zwnj;های شاهنامه هم آمده است که "ضحاک" عرب به دعوت بزرگان ایران بود که به این کشور حمله کرد و ریشه حکومت "جمشید" را برکند و بالاخره هم او را با اره به دو نیم کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://pargar.persiangig.com/image/0001.jpg" alt="" width="500" height="281" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در تاریخ نه چندان دور هم، هنگامی که مردم کامبوج در دست حکومت خمرهای سرخ اسیر بودند و قتل&amp;zwnj;عام می&amp;zwnj;شدند، این حکومت همسایه آنها یعنی ویتنام بود که ریشه خمرها را برکند و مردم کامبوج را از دست آن کابوس نجات داد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یا در مورد حکومت پیشا قرون وسطایی طالبان هم نمی&amp;zwnj;توان تصور کرد که اگر حمله آمریکا نبود، مردم افغانستان توانایی رهایی از چنگ آنان را داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در اینگونه موارد باید میزان خسارت ناشی از حکومت خودی با خسارات ناشی از حمله نیروهای بیگانه بدان را با هم سنجید. تازه اینکه حکومت خمرهای سرخ در کامبوج و حکومت طالبان در افغانستان، در تمام ابعاد اجتماعی و کشوری، خساراتی بدان جوامع تحمیل کردند که قابل مقایسه با خسارات ناشی از حمله ویتنام به کامبوج و آمریکا به افغانستان نبود یک سوی ماجراست، سوی دیگر موضوع درین است که آیا در این دو جامعه، پتانسیلی برای آزادسازی خود وجود داشت؟ یعنی مردم در تحولات اجتماعی فعال بودند؟ و متاسفانه پاسخ خود من بدین پرسش، منفی است. بنظر من اگر حملۀ خارجی صورت نمی&amp;zwnj;گرفت این دو کشور همچنان در چنگال حکومت&amp;zwnj;های خمرها و طالبان اسیر می&amp;zwnj;ماندند و این حکومت&amp;zwnj;ها هم همچنان در کار "نابودسازی ملی" جوامع مزبور می&amp;zwnj;کوشیدند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما در مورد نمونه&amp;zwnj;های عراق و لیبی، قضیه متفاوت است. علیرغم فساد بیکران حکومت&amp;zwnj;های این دو کشور، اما چیزی از نابودسازی ملی از سوی حکومت در کار نبود، حکومت&amp;zwnj;های صدام و قذافی، نه تنها این جوامع را به قهقرا نمی&amp;zwnj;کشیدند بلکه حتی با گام&amp;zwnj;هایی حلزون&amp;zwnj;وار این جوامع را با دنیای امروز همپا می&amp;zwnj;کردند و بدشان نمی&amp;zwnj;آمد که کشورشان سری در میان سرها در بیاورد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;حمله نظامی به این دولت&amp;zwnj;ها، دیکتاتوری آنان را ملغا کرد اما چنان آشفتگی&amp;zwnj;هایی بجای آن نشاند که سالیان سال طول خواهد کشید تا جبران این ویرانی&amp;zwnj;ها و آشفتگی&amp;zwnj;ها شود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در مورد لیبی نمی&amp;zwnj;دانم، اما در مورد عراق آن روزگار، خبر از یک پتانسیل مردمی برای تحولات سیاسی اجتماعی دارم و اینکه احزابی ملی و چپ و لیبرال در کار دگرگونی جامعه از دیکتاتوری به سیستمی شاید دموکراتیک، فعال بودند. گرچه که مردم بطور عمومی درین مبارزه احزاب اپوزیسیون با حکومت، چندان فعال نبودند، اما چندان غیرقابل تصور نیست که در اثر فعالیت اپوزیسیون، در طی زمانی شاید حدود ده&amp;zwnj;سال، با در نظر گرفتن انقلاب ارتباطات، مردمان عراق نیز به حرکت درمی&amp;zwnj;آمدند و حکومت را به دست خودشان و بدون ویرانی کشور دگرگون می&amp;zwnj;کردند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; *&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اینکه برخی&amp;zwnj;ها خود را مجبور می&amp;zwnj;سازند تا در برابر موضوع "حمله احتمالی" به یک عرق میهن&amp;zwnj;پرستی گنگ متوسل شوند و خود را در کنار جمهوری اسلامی قرار دهند یا اینکه از کینه و نفرت به حکومت اسلامی، بخواهند به تئوری "سرنگونی حکومت به هر قیمت" متوسل گردند، هیچیک بازتاب دهنده منافع واقعی مردم ما نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اینکه ما جمهوری اسلامی را نمی&amp;zwnj;خواهیم، بدیهی و روشن است، اما در اینکه چه جایگزینی برای آن در نظر داریم، هنوز به نتیجه&amp;zwnj;ای عمومی دست &amp;zwnj;نیافته&amp;zwnj;ایم. اینکه بخش بزرگی از اپوزیسیون، &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;خواهان حکومتی سکولار با باور به منشور حقوق بشر و دموکراتیک &lt;/span&gt;است، هنوز به معنی "اجماع همگانی" نیست. هنوز نیروهایی در اپوزیسیون هستند که سودای حکومت دینی دیگری را در سر دارند، درین اپوزیسیون برخی&amp;zwnj;ها هم هیچ باوری به منشور حقوق بشر ندارند و عده&amp;zwnj;ای هم هنوز خواب حکومت&amp;zwnj;های ایدئولوژیک دیگری را می&amp;zwnj;بینند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اینکه توقع داشته باشیم در جنبش گسترده&amp;zwnj;ای مانند جنبش سبز، به دیدگاهی فراگیر برسیم نه مطلوب است و نه شدنی. اما حداقل در مورد همین سه اصل پایه&amp;zwnj;ای سکولاریزاسیون و حقوق بشر و دموکراسی، که باید بتوانیم با هم کنار بیاییم. در غیر اینصورت با نادیده گرفتن هر یک ازین پایه&amp;zwnj;ها، سرنگونی جمهوری اسلامی به چیزی همانند خودش منتهی خواهد شد. و کدام هوشمندی&amp;zwnj;ست که با از سر گذراندن تجربۀ انقلاب بهمن 57، دوباره بخواهد در همان چاه و چاله&amp;zwnj;ها بیافتد؟ عین بلاهت است که بعد اینهمه عذاب و کشته دادن و زندانی کشیدن، بخواهیم همین نظام را دوباره صرفاً با افراد دیگری بازسازی کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ما در طی همین دو سال عمر جنبش سبز، در زیر سرکوب خونین و خشن جمهوری اسلامی، توانسته&amp;zwnj;ایم بسیاری از مسائل را با هم به بحث بگذاریم. تا پیش از جنبش سبز، هیچگاه بحث در باره سکولاریزاسیون، دموکراسی و حقوق بشر و نقد گذشته&amp;zwnj;مان، تا این حد اوج نگرفته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گویی همگی می&amp;zwnj;خواستیم با بی&amp;zwnj;مهری گذشته&amp;zwnj;مان در مورد این مقولات خداحافظی کنیم، نیروهای مذهبی در حاکمیت، در چارچوبه&amp;zwnj;های روشنفکری دینی، تا حدود بسیاری جبران مافات کردند و بهمچنین کمونیست&amp;zwnj;های سابق نیز، این مفاهیم را به درون ذهنیت خویش راه دادند. مفاهیمی مانند "عدم خشونت" نه تنها به دورن ذهن&amp;zwnj;هامان راه یافت بلکه حتی در خیابان&amp;zwnj;ها نیز توانستیم پابندی&amp;zwnj;مان را بدان نشان بدهیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تاج&amp;zwnj;زاده به سبب گذشته&amp;zwnj;های نظامی که از فعالان آن بوده است از مردم عذرخواهی می&amp;zwnj;کند. کروبی به صراحت این پرسش را پیش می&amp;zwnj;کشد که:"چه کسی گفته که حکومت حتما باید دینی باشد؟" میرحسین، دیگر آن میرحسین "دوران طلایی امام" نیست، همچنان که ما اپوزیسیون کتک خور و زندانی و اعدام شدۀ آن دوران طلایی نیز دیگر همان نیستیم که بودیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اینهمه تحول فکری روشنفکران و بدنه اجتماعی آنان و همپایی مردم شهرهای بزرگ با ایشان، دستاورد کوچکی نیست. ما همه اینها را مدیون اندکی متفکرانه برخورد کردنمان در همین ده سال اخیر هستیم. جنبش سیاسی اجتماعی مردم ایران در طی تاریخ خود، هیچگاه تا بدین حد آگاه و مسئول نبوده است. همیشه مشتی رهبران بودند که خود را موتور کوچک می&amp;zwnj;پنداشتند که باید موتور بزرگ را به راه اندازند. اما این جنبش فعلی ما چیزی بسیار مدرن و امروزی&amp;zwnj;ست. البته همه&amp;zwnj;اش هم از کاردانی و لیاقت خودمان نبوده که دوران اینترنت و سیالیت اطلاعات، بستر خوبی برای این تلاش عظیم می&amp;zwnj;آفریند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خلاصۀ مطلب آنکه: حکومت جمهوری اسلامی علیرغم فساد عمومی و چپاول منابع کشور، چیزی در حد خمرها یا طالبان نیست که بتواند مردم ما را در بند خود اسیر و مستاصل کند. مردم ما نیز مردمی نیستند که آرام گرفته باشند و در خانه&amp;zwnj;هاشان مشغول به فراموشی سپردن وقایع دهه&amp;zwnj;های اخیر، و بخصوص وقایعی که بر جنبش سبز رفته و می&amp;zwnj;رود باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;حکومت هم که با هزار ترفند در کار درگیری&amp;zwnj;های داخلی خودش فرومانده است و روز به روز اتوریته و انضباط و سازماندهی خود را بیشتر از دست می&amp;zwnj;دهد. می&amp;zwnj;توان فراوان عواملی را برشمرد که با گذشت زمان به تضعیف هر چه بیشتر حکومت می&amp;zwnj;انجامند؛ و بقول میرحسین باید "صبر کرد" زیرا خود حکومت در حال تیشه به ریشه خود زدن است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ولایت فقیه، "دوران اصلاحات" را با خدعه و نیرنگ به پایان رساند زیرا نمی&amp;zwnj;خواست شاهد "قدرت دوگانه" در کشور باشد، اما جایگزینی که حاصلش شد را، نه تنها نمی&amp;zwnj;توان "قدرت یگانه" نامید که تعدد منابع قدرت، از دو یا سه هم بسی بمراتب بیشتر شده و به روشنی روز آشکار است که آنچه که ولی فقیه از "اتوریته" در دوران اصلاحات داشته است اکنون حتی یک دهم آن را نیز ندارد. آنها نمی&amp;zwnj;توانند حکومت کنند، اما ما نیز برای جایگزینی این سیستم هنوز به مواضعی عمومی و صریح و روشن نرسیده&amp;zwnj;ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در ادامه همین سال&amp;zwnj;های پر از درد و رنج، ما و این جنبش بیشتر خواهیم بالید و زمانی که حکومت سرنگون شود، نه تنها می&amp;zwnj;دانیم که چه می&amp;zwnj;خواهیم بلکه بدان خواسته باور هم داریم. ما نیازمند زمان هستیم تا بخش بزرگی از مردم را آماده کنیم برای یک تحول که تنها شامل سیاست نخواهد شد. آماده&amp;zwnj;سازی مردم در چارچوب عدم خشونت، برای "ببخش، اما فراموش نکن" زمان&amp;zwnj;بَر است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این یگانه راه قابل تصور برای فرا روییدن اجتماعی&amp;zwnj;ست. هرگونه انقلاب و خشونت و حمله&amp;zwnj;ای که این روند را برهم بریزد، حتی اگر با خیال زودتر خلاص شدن از دست حاکمان ولایت فقیه باشد، به بازتولید همین شیوه&amp;zwnj;های مرسوم خواهد انجامید.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;مردمی که خودشان توانایی خلاصی از دست حاکمان دیکتاتور خود را نیافته&amp;zwnj;اند، نمی&amp;zwnj;توانند پایه&amp;zwnj;گذار یک سیستم دموکراتیک باشند. برپایی دموکراسی، چیزی برآمده از یک پتانسیل اجتماعیِ نفی دیکتاتوری&amp;zwnj;ست. جامعه&amp;zwnj;ای که می&amp;zwnj;تواند با اتکا به ساز و کارهای درونی خود، معضلاتش را برطرف کند درین پروسه فرا می&amp;zwnj;گیرد که چگونه به برپایی یک سیستم انسانی و مدرن دست یازد و اینکه دیگرانی بیایند و مشکلات این جامعه را برایش حل کنند، هر حسنی داشته باشد اما این عیب بزرگ را دارد که مردم را از آموزش هر روزه و متوالی خود محروم کرده است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بنیاد گذاشتن دموکراسی و یک سیستم متعارف در میان توده&amp;zwnj;های مردمی که از نظر ذهنی و روحی مسموم شدگان نظام ولایت فقیه&amp;zwnj;اند بسیار سخت&amp;zwnj;تر است از سرنگونی این حکومت. جنبشی که نتواند خودش این حکومت را سرنگون کند چگونه می&amp;zwnj;تواند نظام جایگزین مطلوب و دموکراتیک را برپا نماید؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ما نه تنها باید با این نظام سیاسی سنگ&amp;zwnj;هامان را وا کنیم بلکه با آن فرهنگ منحطی که در طی این سی و اندی سال به رگ&amp;zwnj;های جامعه تزریق کرده نیز بجنگیم، ما کارمان بسی بسیار پیچیده&amp;zwnj;تر است از سرنگونی یک حکومت خودکامه. و نمیتوانیم در انجام این وظایف راه "میان بر" انتخاب کنیم که چنین راهی وجود ندارد. آنچه که امروز ما، در نفی "اندیشه خشونت" کوتاهی کنیم، در فردای سرنگونی جمهوری اسلامی، گریبان خودمان را خواهد گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;حمله نظامی به بنیادهای اقتصادی، و ویرانی صنایع و کارخانجات، حتی اگر به سرنگونی رژیم بیانجامد، الزامی ندارد که به سیستمی دموکراتیک منجر شود و کدام کشور است که با نداشتن پتانسیل دموکراتیک و صرفا بدنبال یک حمله نظامی به دموکراسی فرارویده باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هر چقدر آرام&amp;zwnj;تر برویم فرصت بیشتری برای گام&amp;zwnj;های سنجیده&amp;zwnj;تر داریم، نباید بگذاریم که فضای جامعه دستخوش هیجانات و شورهای کور شود. آنچه که نیازمند آنیم، تعقل و تعقل و تعقل است، با حمله نظامی نه تنها سامان کشور و حکومت در هم می&amp;zwnj;ریزد، بلکه ما هم ناچار خواهیم بود بعنوان تابعی از اوضاع، نقش "کنشگری" مان را رها کرده و دستخوش تلاطم تحولاتی باشیم که در سمت و سو دادن بدان&amp;zwnj;ها نقش چندانی نخواهیم داشت.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pargar.persianblog.ir/post/414</link>
      <author>بهرام</author>
      <comments>http://pargar.persianblog.ir/comments/7570/8805110/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7570.post-8805110</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Jan 2012 13:12:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گلشیفته و کشتی تایتانیک نظام</title>
      <description>&lt;h1&gt;&amp;nbsp;&lt;/h1&gt;
&lt;div class="meta"&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/blogs/persian/viewpoints/4315/"&gt;مجید محمدی&lt;/a&gt;&amp;nbsp;|&amp;nbsp;&lt;abbr class="published" title="2012-01-20T19:59:02+00:00"&gt;2012-01-20 ,19:59&lt;/abbr&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div class="cleardiv"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="post_content"&gt;
&lt;p&gt;اقدام گلشیفته فراهانی در انتشار عکس و فیلمی نیمه عریان به گونه&amp;zwnj;های متفاوتی تعبیر شده است: جلب توجه، خودنمایی و ترویج خود برای گرفتن نقش در فیلم&amp;zwnj;های هالیوودی، خلاف عفت، سوء استفاده از بدن خود برای جهانی شدن، مقابله با تابوهای رایج، خط شکنی یکی از زنجیر شدگان در مقابله با سرکوب زنان، عکس العملی در برابر جور و جفایی که بر وی و همنسلانش در جمهوری اسلامی رفته، عدم مسئولیت در برابر همکاران سابق در سینمای ایران و... بسیاری اقدام او را ستوده و بسیاری نیز مذمت کرده&amp;zwnj;اند. اما پرسش اصلی همان است که پدرش، بهزاد فراهانی، می پرسد: "چرا دختر من باید دست به چنین کاری بزند؟"&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این حرکت در شرایط موجود فراتر از معنایی که خود گلشیفته در ذهن داشته و فراتر از عکس العمل&amp;zwnj;های مثبت و منفی و انکارها، در این زمان هویتی مستقل یافته و هیچ چیز نمی تواند معنای انتشار این تصاویر را در حوزه عمومی از آنها اخذ کند. حتی برداشتن این تصاویر از سایت&amp;zwnj;ها زمان را به عقب بر نمی گرداند. این تصاویر نیز همانند تصاویر جان دادن ندا، سخنرانی خمینی در بهشت زهرا، گل&amp;zwnj; خداداد عزیزی به تیم استرالیا، و آزاد شدن خرمشهر بخشی از خاطره جمعی ما خواهند بود و باید تلاش کنیم آنها را در متن و سیاق خود بفهمیم.&lt;/p&gt;
&lt;div class="asset-more"&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تغییر روش مبارزه&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیش از انقلاب سال ۵۷، برخی از جوانان ایرانی (راست و چپ، مذهبی و مارکسیست) برای مبارزه با استبداد روزه می گرفتند، بر تن خویش شلاق می زدند، با چند خرما برای روزها به کوه می رفتند، از ارتباط وسوسه انگیز با جنس مخالف پرهیز می کردند و حتی پسران به صورت زیبای دختران نمی نگریستند و به طور خلاصه خود را از بسیاری لذائذ زندگی محروم می کردند تا خود را برای مبارزه با رژیم استبدادی آماده کنند. بعد همین جوانان، فوج فوج و صدها و هزاران، خود را در کوچه و خیابان و سپس جبهه&amp;zwnj;های جنگ در برابر تیر مستقیم قرار دادند تا خلوص و صداقت و استقامت خود را در رسیدن به هدف به نمایش بگذارند. آنها با کشور و مردم خود کردند آنچه کردند و مرگ باوری و ضدیت با عشق و شادی و زیبایی و رنگ و موسیقی را به میراث گذاشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون پس از بهار عرب بسیاری از خود می پرسند چرا معترضان ایرانی پس از کمتر از صد کشته در سال ۸۸ به خانه های خود برگشتند در حالی که معترضان سوری تا کنون بیش از پنج هزار کشته داده و هنوز از مبارزه دست نکشیده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاسخ در نوع نگرش نسل امروز است. آنها می خواهند حکومت موجود ساقط شود تا از زندگی و همه زیبایی&amp;zwnj;هایش لذت ببرند و کسی در خانه و خیابان و محیط کار آنها را کنترل نکند. اما برای این هدف کسی نمی خواهد از لذائذ کوچک خود حتی سفر دو سه روزه به کنار خزر بگذرد چه برسد به آن که خود را به کشتن دهد. این نسل روش&amp;zwnj;های خود را برای مبارزه خلق کرده است: موسیقی زیر زمینی، گرفتن فیلم از خود به هنگام رقصیدن بر روی سقف اتومبیل یا کنار دریا یا پادگان، باز کردن صفحه فیس بوک و پر کردن آن با انواع خوراکی&amp;zwnj;ها و نوشیدنی&amp;zwnj;های اشتها برانگیز و عکس&amp;zwnj;های بی حجاب خویش، ارسال تصاویر زیبای مدل&amp;zwnj;های لباس به دوستان و نمایش زیبایی&amp;zwnj;های زندگی که یکی از آنها پیکر زیبای گلشیفته است. چه کسی سه دهه پیش فکر می کرد یکی از محبوب ترین برنامه&amp;zwnj;های تلویزیونی ماهواره&amp;zwnj;ای (در شبکه من و تو) یک برنامه آشپزی باشد و تلویزیون دولتی نیز همان را نسخه برداری کند؟ این نسل با همین زندگی باوری&amp;zwnj; و با رقص و موسیقی و نوشیدنی&amp;zwnj;ها و لباس&amp;zwnj;هایش کمر حکومت دینی را خواهد شکست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کرباسچی با کاشتن گل در خیابان&amp;zwnj;های تهران و زدن رنگ&amp;zwnj;های روشن بر سیاهی&amp;zwnj;های دوران جنگ، خاتمی با لبخند، موسوی با گرفتن دست همسر خود در جریان مبارزات انتخاباتی، فائزه با شعار آزاد سازی دوچرخه سواری بانوان و نشریات نیمه مستقل با رنگی کردن بسیاری از صفحات خود تلاش کردند به این نیاز به زندگی پاسخ دهند، اما همه یک به یک به تیر خشم دستگاه رهبری گرفتار آمدند. حرکت گلشیفته دنباله منطقی حرکت و جنبشی است که از اوایل دهه هفتاد در ایران آغاز گردید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;جامعه عادی - جامعه غیر عادی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در یک جامعه عادی که پسران و دختران با هم به مدرسه می روند و آدم&amp;zwnj;ها می توانند جنس مخالف را از کودکی در همه وجوه جامعه از جمله در کنار دریا و رودخانه و پارک نزدیک خانه خود مشاهده کنند، دیگر تصاویر گلشیفته رگ&amp;zwnj;های گردن کسی را شل و سفت نمی کند. گلشیفته با عکس و فیلم خود به "جامعه غیر عادی" ایران نشان می دهد که کجای کارشان اشکال دارد و آنها را به تامل وا می دارد که در کدام جامعه&amp;zwnj;ای زندگی می کنند: نرمال یا آنرمال. این عکس و فیلم نه برای شناخت گلشیفته بلکه برای شناخت جامعه امروز ایران بهترین کاربرد را دارند. در یک جامعه عادی این عکس و فیلم ممکن بود عکس العمل گروهی بسیار کوچک را آن هم نه از سر داوری اخلاقی و دینی بلکه داوری زیبایی شناسانه برانگیزد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چشم&amp;zwnj;های بسته و چشم&amp;zwnj;های باز&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کسانی که نمی خواهند عکس&amp;zwnj;های برهنه گلشیفته را ببینند و انتشار آنها را خوش نمی دارند (درستی و نادرستی انتشار آنها را در پرانتز بگذاریم) نمی خواهند جامعه در حال تحول ایران را ببینند. آنها نمی خواهند ببینند که دختران و پسرانی در ایران امروز بدون ازدواج با هم زندگی می کنند، تعداد همجنسگرایان ایران (زن و مرد) تفاوت زیادی با تعداد آنها در جوامع دیگر ندارد، مقامات دولتی برای تعطیلات به تایلند و ترکیه و اروپا می روند و دور از چشم بیت و شورای نگهبان و مراجع تقلید خوش می گذرانند (مثل همه مردم عادی عالم)، اکثر دختران و پسران شهرنشین ایرانی دوست پسر و دختر دارند (در قالب روابط تلفنی تا انواع دیگر روابط صمیمی) و از دنیای تحت کنترل بسیج و روحانیت که بگذریم، ایرانیان نیز مثل همه مردمان دیگر نقاط عالم زندگی می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جامعه ایران از موضوعات فوق به عنوان "اسمشو نبر" گذر کرده است. خانواده&amp;zwnj;ها، حتی سنتی ترین آنها با این موضوعات راحت تر و بازتر از گذشته برخورد می کنند و تلاش می کنند راهی برای مصالحه و همزیستی پیدا کنند. اما حکومت و برخورداران از قدرت و ثروت آن بعد از ارتکاب هر عمل غیر قانونی و غیر اخلاقی ممکن در سه دهه گذشته، تنها تظاهر به اخلاق جنسی را راه نجات خود می دانند. تصاویر گلشیفته تنها نوک کوه یخی را نشان می دهند که چشمان بسته در ایران از آن می گریزند. کشتی تایتانیک نظام با این کوه یخ که هر روز بزرگ تر نیز می شود برخورد کرده، اما مقامات کشتی نمی خواهند وضعیت در حال غرق شدن آن را بپذیرند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;تناقضی نمی بینند&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دو دهه است که ایدئولوژی اسلامگرایی در متن جامعه ایران تبخیر شده است. این بدین معنی نیست که مردم مسلمانی را رها کرده&amp;zwnj;اند: اکثریت مردم ایران مسلمانند و در عین عزاداری برای امام حسین، آبجو یا شرابشان را نیز می نوشند یا در عین روزه گرفتن در ماه رمضان یا نماز خواندن در شب قدر در سواحل آنتالیا با بیکینی به دریا هم می روند. همین کارها را بسیاری از مردمان مذهبی در دیگر جاهای دنیا نیز می کنند و تناقضی نمی بینند. گناه گلشیفته فقط این است که در مقابل دوربین این کار را کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی مقامات حکومتی نیز این تناقض&amp;zwnj;ها را درک می کنند. تنها دلارهای نفتی و قوه قاهره سپاه&amp;zwnj;اند که هنوز از درک تحولات اجتماعی عاجز&amp;zwnj;اند و با اِعمال شریعت، حکومت دینی را سرپا نگاه داشته&amp;zwnj;اند. اگر در دوران خاتمی مردم می خواستند با این ایدئولوژی مماشات کنند تا ته مانده&amp;zwnj;های آن خود به خود و به تدریج دست از سر مردم بر دارد، در دوره احمدی نژاد تصمیم به طلاق گرفته&amp;zwnj;اند. کافی است چند ماه بودجه&amp;zwnj;های دهها میلیارد دلاری دولتی و حکومتی برای حوزه&amp;zwnj;های علمیه و نهادهای دینی قطع شود و سپاهیان فقط حقوق دولتی خویش را دریافت کنند: آن گاه خواهیم دید چه قدر رگ&amp;zwnj;های گردن برای پیکر نیمه عریان یک زن سفت خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;*مجید محمدی، جامعه شناس ایرانی ساکن آمریکا است&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pargar.persianblog.ir/post/410</link>
      <author>بهرام</author>
      <comments>http://pargar.persianblog.ir/comments/7570/8774717/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7570.post-8774717</guid>
      <pubDate>Sat, 21 Jan 2012 07:46:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نامه ای از جنس خون سهراب و سیاوش</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://basijiaanesabz.persianblog.ir/post/27/"&gt;&lt;span class="style3"&gt;نامه فرزند شهید محمدرضا پورپیرعلی به رهبری&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;آقای سید علی خامنه ای سلام!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;از جذابیت های شبکه های اجتماعی و دنیای اینترنت یکی هم این است که من برای تو نامه می نویسم اما مدام چشمم به دیگرانی است که دارند قبل از تو این نامه را می خوانند. اما تو کاری به این واقعیت نداشته باش. اصلا فکر کن این نامه را روی کاغذی نوشته ام و داخل پاکت نامه گذاشته ام و در صندوق پستی که سر کوچه هست انداخته ام و مستقیم رسیده است به دست تو. اینکه بر این مساله تاکید می کنم دلیل دارد. خواهم گفت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;آقای خامنه ای! من علیرضا پورپیرعلی هستم. پسر کوچک شهید محمدرضا. بسیجی لشگر هشت نجف اشرف.&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;می دانی که! نجف آباد ما شاید تنها شهر کوچکی بود که برای خودش لشگر داشت. پدر من در سال 61 در رقابیه &amp;ndash;جایی در نزدیکی خرمشهر- در عملیات والفجر مقدماتی شهید شد. استخوانهایش را بعدا برایمان آوردند ودر قبری که پانزده سال خالی بود خاک کردند. اینها را می گویم تا هم آشنایی داده باشم و هم اینکه قرار گذاشته ایم با اسم و رسم واقعیمان برایت نامه بنویسیم.&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/525214_RExHk39B.jpg" alt="شهیدان زنده اند" width="259" height="194" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;سیدعلی! می خواهم در این نامه برایت داستانی را تعریف کنم که مو بر تنت سیخ می کند. حوصله داشته باش و تا انتها با من همراه شو. داستان آشنایی است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;اواسط دهه ی هفتاد بود و برای ما بچه های دهه ی شصت، شروع خروج از پیله ای بود که برایمان ساخته بودند. از خودم می گویم. مسئول فرهنگی بسیج مدرسه بودم. با ملغمه ای از دین و انقلابی گری و مهدویت و آرمان گرایی و با ذهنی به صلبیت سنگ. برای نوجوانی در آن سن و سال فاجعه است. و صد البته مطلوب دستگاه عریض و طویل شبه فرهنگی نظامی ای که تو برساخته بودی، بسیج. شاید خودت هم باورت نشود در آن روزها در اتاق شخصی من چهار تا عکس از تو بر دیوار بود. یکییش را خوب یادم هست. طلبه تر و تمیزی که در سنین نوجوانی لباس روحانیت را پوشیده است. شاید در آن عکس پانزده یا شانزده ساله بودی. بگذریم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;همه چیز به کامت پیش می رفت. کاریزمایی که خمینی داشت از پیش، به جایگاهی که تو به عنوان جانشین او بر آن تکیه زده بودی وجاهت داده بود و موقعیت تو را برای چندین سال بیمه کرده بود. ما ساده بودیم یا تو خیلی خوب "نقش" بازی می کردی؟ روز به روز تو به اوج می رفتی و ما رمگان به حضیض. روز به روز فاصله ات از ما بیشتر می شد. هاله ای از تقدسی دست نیافتنی بر گرد تو پیچیده بودند و مدام به اشاره ای، رمگانی را که بر این هاله ی قدسی دست درازی می کردند به چوب سیاست فلک می کردند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;سید علی!&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;داستان خودم را دارم می گویم. داستان تو هم هست.&amp;nbsp;&lt;strong&gt;در این مملکت داستان هر کسی با داستان تو در هم تنیده است آنقدر که تو مبسوط الیدی.&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;از آن بچه بسیجی سال هفتاد و سه یا چهار تا این میانسال پیر جوان غرغروی ناامید و مستاصل، فاصله، یک دوران جوانی است. هنوز بچه دبیرستانی بودیم که دوم خرداد اتفاق افتاد. و من هنوز دل در مهر تو داشتم. جذابیتهایت کم نبود. برای هر سلیقه ای یک بسته ی تبلیغاتی فراهم دیده بودند. دستگاه عریض و طویل ولایت. بزگترین خیانتی که در حق خودت و مردمان این سرزمین کردی همین دروغهای گزافی بود که برای خودت هم توهم عصمت و طهارت ایجاد کرد. وگرنه آدمی زاده، هر چقدر هم که ذهن ایدئولوژیک و متصلبی داشته باشد در برخورد با واقعیت می تواند از گزند چنین استحاله ای که تو را در چنگال مهیب خود گرفت برهد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;نمی دانم رویدادهای این روزها هنوز برایت رمق اندیشیدن به وقایع آن سالها را باقی گذاشته است یا نه... از دوم خرداد می گفتم. ما بچه بسیجی ها چه ها که نکردیم برای اینکه رای و نظر تو غالب شود. راستی تو که راهش را بلد بودی که رای خودت را قالب کنی؟ خبط بزرگی کردی. هنوز هم هر چه می کشی از آن تکانی است که در مردم رخ داد... خوب که آن روزها را مرور می کنم پرسش های بی جواب و ویرانگر بیشتری برایم شکل می گیرد... هیچکس برای من هاشمی نمی شود... کاری ندارم که بعدها بهتر از هاشمی پیدا کردی که نظرت به نظر او نزدیکتر باشد. اینکه گفتی "برای من" یعنی چه؟ مگر رئیس جمهور "برای" تو است؟ یا اینکه در نسبت با تو شان و مرتبه و بزرگیش تعیین می شود؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;یک جواب صادقانه به&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;این سوال من بده: ارزش و اهمیت تو برابر با چند نفر از بقیه ی مردم این سرزمین است؟ می خواهم بدانم تو یک تنه به اندازه ی چند نفر از این مردم "می فهمی"؟ وای بر منِ بسیجیِ آن روزها! سنجش اراده ی ما رمگان در "عرض" اراده ی تو که بی ولایتی و بی بصیرتی است. حاشا و کلا. به تفسیر فلاسفه ی درگاه آن آستان &amp;ndash;شیوخ قند و شکر و لاستیک و شترمرغ - شان رای و نظر ما در طول رای و اراده ی توست که تعریف می شود. باری. ما بسیجیان، ویژه نامه یالثارات را که به عدد جمعیت میلیونی کشور تیراژ داشت در هر کوره دهاتی توزیع می کردیم تا مردمان نادان و بی بصیرت بفهمند که با چه جرثومه ای از دین ستیزی و غرب زدگی طرفند. و نفهمیدند. و راه باطل را انتخاب کردند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;سیدعلی!&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;همان روزها هم راه برایت اینقدر دشوار و صعب العبور و بن بست نبود. هنوز شان و منزلت خودت را اینقدر لگدمال نکرده بودی. مگر نه اینکه یکی از شعارهای آن روزها "سلام بر سه سید فاطمی، خمینی خامنه ای خاتمی" بود. مگر نه اینکه خودِ خاتمی بارها خودت را برای رهبری اصلاحاتی که برای وضعیت اسفناک کشور "ناگزیر" شده بود ترغیب کرد؟ خاتمیِ نجیب زاده که دوست و دشمن به سلامت روحیش معترفند و می دانی که اهل دغل بازی و دور زدن و نارو زدن نبود و هنوز معتبر بود و حرفش خریدار داشت و هنوز به دست مزدورانت اینگونه پیش ملت خراب نشده بود. راه برایت باز بود. نخواستی. چه می گویم؟ همین سال 88 مگر مردم هنوز تا مدتها سعی نکردند پای تو را وسط نکشند؟ با اینکه مثل روز روشن بود که کل سناریو مستقیما توسط شخص حضرتت طراحی و مدیریت می شد هنوز ملت سعی می کردند دایره ی شعارها را در حد جنتی و احمدی نژاد نگه دارند تا اینکه در آن خطبه ی خونبارت آب پاکی را ریختی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;فکر می کنی برای یک بسیجی تازه پا به دانشگاه گذاشته &amp;ndash;که من باشم- چقدر زمان نیاز بود تا به آن ایمان پوشالی و تزریقی شک کنم؟&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;همیشه که نمی شود دروغ گفت. شاید بشود. ولی نمی شود که برای همیشه برای این دروغها مشتری پر و پا قرص داشت. خوب یادم هست. سحرگاه ماه رمضان همان سال اول بود. ساعت چهار و پنج صبح. تلویزیون مصاحبه خاتمی با امانپور را پخش کرده بود. حرفهایی که از جنس دیگری بود. و اتفاقا هیچ ربطی هم به آن بمباران رسانه های تحت امرت نداشت. دیگر آنقدر پخته بودیم که بساط یک ایمان جدید را برپا نکنیم. همان ایمان قبلی برای هفت پشتمان بس بود. ولی خاتمی راه خود را باز کرده بود. البته این را بگویم که هنوز تو جایگاه خودت را داشتی. یعنی نمی دانم چگونه ولی هنوز مدلی را برای خودم ترسیم می کردم که ولی فقیهی که تو باشی به جایگاهی که این روزها رسیده ای نرسیده بود. سخت بود ولی شدنی بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;روزها می گذشت و تو نمی توانستی خشم خودت را از رمگانی که خلاف رای تو می خواستند پنهان کنی. شروع کردی به سنگ اندازی. سرداران سپاهت که حالا دیگر روز به روز داشتند تیپ سیاسی می زدند و از سردار و سرتیپ به دکتر و استاد تغییر نام می دادند بیانیه دادند و رئیس جمهور را تهدید کردند که کاسه صبرشان در حال لبریز شدن است. چه غلطها! و تو که تائید کردی و ادامه دادی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;بچه های دانشجو، در پی یک اعتراض جمع و جور سیاسی در کوی دانشگاه تهران به خاک و خون کشیده شدند. "وحشی" شاید مودبانه ترین توصیفی است که می شود برای آن فرزندان غیورت پیدا کرد که حیدریم حیدریم گویان به تخریب و ضرب و شتم وغارت اتاقهای محقرانه ی بچه های دانشجو دست زدند. بگذار از اینجای داستان گریزی به روزهای بعد از انتخابات دردسر سازت بزنم. مقام معظم! عظیم الشان! هیچ تا کنون به گوشت رسانده اند که بسیجیانت چه تقوای کلامی دارند؟ می دانی همین فرزندان دلبندت وقتی با مردم طرف می شوند، وقتی تحت اسکورت موتورسوارن گارد و نیروی انتظامی و مجهز به باتوم و اسپری فلفل اند چگونه عقبه ی سرکوب شده ی جنسی شان را فریاد می زنند؟ می دانی آبروی بسیجی که یکیش پدر من بود چگونه لجن مال تربیت ولایت مداری شده است که تحت بودجه و امکانات مرحمتی شخص جنابعالی اداره می شود؟ همه ی شرافتم را گرو می گذارم که بحث، بحث استثناء و یک از هزاران و این قبیل توجیهات نیست. تعصب و بصیرت این فرزندانت غلیان که می کند، رگ گردنشان که متورم می شود و باتوم که به هوا می رود فحش ناموسی حداقلی از اخلاق ولایتمدارانه شان است که بروز می دهند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;می خواهم سیر داستانم مخدوش نشود. می خواهم خوب بفهمانمت که چه گذشته است در این ده پانزده سال که از نوجوان هوادارت رسیده ام به آن جوان خشمگینی که در خیابان فریاد می زند ننگ ما ننگ ما رهبر... بگذریم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;فردای آن در جمع هوادارانت آه و ناله کردی و از جمعیت گریه ستاندی. چه فاجعه ای رخ داده است. عکس حضرتت پاره شده بود. آهای سید علی! دیگر با یک من عسل هم نمی شد این بغض تلخ را فروخورد. دیگر از آن بسیجی &amp;ndash; سمپاتی که برایش کلی هزینه کرده بودی چیزی باقی نمانده بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;می بینی! ما بارگه دادیم این رفت ستم برما بر..... کاخ ستمکاران تا خود چه رسد خذلان... خواستی راه اصلاحگران را خراب کنی. موفق شدی. نمی گویم نتوانستی. انصافا با این مهره چینی و سیّاسی و بسیج نیروهایی که تو کردی کوه را می شد جابجا کرد. خاتمی که سهل است. اما اینجای کار را دیگر حسابش را نکرده بودی. اینکه الزاما اگر ملت از راه اصلاح رویگردان شوند به دامن آن چه تو می خواهی آویزان نخواهند شد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;تو و آقا مجتبی و فیلسوف عصبانی (مصباح) شاهد مقصود را در برگرفتید. چه شاهد دلبری!&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;دیگر هیچ بهانه ای پذیرفته نیست. صد سال هم از تاریخ این مملکت بگذرد این سالهای پس از 84 را به نام شخص حضرتت رقم خواهیم زد. و ما نظاره کنان به فردای خود نیشخند می زدیم. سالهای رکود. سفر عسرت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;عظیم الشانا!&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;چهار سال همه مان سکوت کردیم&lt;strong&gt;. شاهد سیمین ساقت همه جا "مردم" را نمایندگی کرد.&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;مردمی که ما بودیم. مردمی که همه چیزش را باخته بود در این قمار تو. مردمی که باید در جواب شما از ساعت چند اینجا آمده اید از هشت تا یازده را متحد و منظم می شمرد و در جواب کی خسته است پایکوبان نعره می زد دشمن! دشمن! به احترام گریه من تو بخند ، هرآنچه یک بار به صورت تراژدی در جهان رخ میدهد، یک بار دیگر به صورت کمدی تکرار خواهد شد. و ما نظاره گران مضحک ترین کمدی تاریخ این مرز و بوم بودیم. نمایشی که تو راسا تهیه کننده اش بودی. ما باید نعره می زدیم انرژی هسته ای حق مسلم ماست. و انصافا به قدر کلوزآپی که دوربین های تلویزیونی ات نمایش دهند "مردم" برای همه ی این نعره ها حی و حاضر بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;سیدعلی!&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;strong&gt;معامله ای کردی که سرتاپایش غبن و حسرت بود برایت.&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;می پذیرم که نخواهی خودت را از تا بیندازی. بالاخره مقام و جایگاهت تنه به شان معصوم می زند. نباید نوکیسگانی را که در چاپلوسی و فناء در مرتبت تو از یکدیگر سبقت می گیرند نا امید کنی. ولی در خلوت خودت یقین دارم که هر روز و هر لحظه هزاران مدل دیگر از نقشه های راهبردی ای را که می توانستی اتخاذ کنی تا به اینجایی که الان رسیده ای نرسی مرور می کنی. می شد رفقای قدیمی را دور نزنی. می شد در صورت متملق خاک بپاشی تا این طور امر بر خودت مشتبه نشود. ببین چه کسانی را از دست دادی تا چه همراهان بی مقداری دور خودت جمع کنی. با این کوتوله ها می خواهی ولایت امر مسلمین جهان را به دوش بکشی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;چهار سال رکود که گذشت ما "مرد نقاش را از خانه به در آوردیم تا شهرمان را رنگ بزند".&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;باورت نشد. هنوز بیش از آنکه به قدرت خدا که در دستان مردم است باور داشته باشی، به سردارانت می بالیدی. می پنداشتی همان سال هشتاد و چهار است که آقا مجتبی با تیم فدائیان مورد وثوقت دوباره با همان رمز "هوالمطلوب" شان شعبده کنند. هنوز که هنوز است در عجبم که چه معیاری می تواند وجود داشته باشد که چنین موجود کارنابلد و مخرب و عاری از فرهنگی را به میرحسین ترجیح دهد آن هم به بهای چنین دست کاری و تقلب گسترده و رسوایی که افتاد و دانی. انقلابی تر بود؟ "اصول"گرا تر بود؟ صادق تر بود؟ اساسا رجل سیاسی بود؟ چه بود؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;می دانی سید علی. 22 خرداد 88 دیگر یک عرصه و کارزار عادی انتخاباتی برای تغییر کارگزاران دولتی نبود. تکان و خیزشی بود که گویی ملت آمده بودند تا حاکمیت را تست کنند&lt;/strong&gt;. 22خرداد آخرین آزمون برای سنجش "احتمال" وجود قابلیتی در جمهوری اسلامی برای بقا و احیانا کارآمدی در اداره ی کشور بود. این را به قطع و یقین می گویم. آقای خامنه ای! گاهی با خودم می اندیشم آنچه پس از انتخابات رخ داد و مجموعه ی آن استراتژی ای که اتخاذ کردی برای مقابله با جنبش رخ داده، تنها انتخابی بود که می توانستی داشته باشی. واقعیت تلخی است. بیشتر برای خودت تلخ است. تنها اشتباه محاسباتی ای که کرده بودی مربوط به سنجش میزان عزم و اراده مردم بود. چیزی که هیچ فرمولی برایش نداشتی و از دل هیچکدام از گزارشهای دستگاه عریض و طویل اطلاعاتی بیتت نیز داده های چندانی برای آن وجود نداشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;آقای سید علی خامنه ای! برای صاحب دستگاهی که در آن بهزاد نبوی و تاج زاده و امین زاده و قدیانی و زیدآبادی و ابراهیم یزدی و... حبس می کشند و رحیمی و کردان و علا بروجردی و اردشیر لاریجانی و... بر صدرند و قدر می بینند چه باید نوشت؟ دستگاهی که محمد مختاری و محسن روح الامینی و کامرانی فرد و سهراب اعرابی و... را در خون خود می غلتاند و آقازادگان بی سواد و بی فرهنگی چون حداد عادل و صفار و احمدی نژاد و بذرپاش بالاتر از قد و قواره شان بر سمتهای اقتصادی و فرهگی تکیه می کنند... دستگاهی که متولیان فرهنگی اش بی ادبانی چون سلحشور و ده نمکی و شمقدری اند و بزرگانی چون بیضایی و قبادی و مهرجویی و سید مهدی شجاعی گوشه گیر و خانه نشین...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;سیدعلی!&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;بیشتر هم دوره ای های من، که از قضا همه شان درس خوانده های بهترین دانشگاههای کشور بوده اند، یا رفته اند به کانادا و امریکا و استرالیا و اروپا و مالزی، یا در حال تکمیل مدارک و انجام امور مربوط به اقامت و پذیرش و ویزا هستند. همه شان یک دلیل مشترک دارند. اینجا، ایران، مملکتی که تو ساخته ای، نمی دانم، تو اداره می کنی، تو خط و مشی اش را ترسیم می کنی... جای خوبی برای زندگی کردن نیست. اینجا هیچ چیز سر جایش نیست. اینجا آزار دهنده شده است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span&gt;آ&lt;strong&gt;قای خامنه ای! رهبرا! عظیم الشانا! من همان روزها تصمیم خودم را گرفته ام. نخواهم رفت. اینجا خانه ی من است. ریه هایم به هوایش احتیاج دارد. کوچه هایش را دوست دارم. شهرهایش را. کودکی دارم که فردای همان نماز جمعه ای که حکم تیر صادر کردی به دنیا آمد. همان روز با خود عهد کرده ام برای اینکه فردای او بهتر از این روزها باشد هر چه در توان دارم بگذارم. در این زمانه ی بی مامن و ماوایی، در این روزهای یاس و انفعال، این شاید سنگ بنای یک ایمان نیم بند باشد: ایستادگی و وا ندادن در برابر حاکمیت فاسد و ظالمی که از طنز روزگار نامش جمهوری اسلامی است. بچرخ تا بچرخیم.&amp;nbsp;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br class="Apple-interchange-newline" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pargar.persianblog.ir/post/409</link>
      <author>بهرام</author>
      <comments>http://pargar.persianblog.ir/comments/7570/8713385/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7570.post-8713385</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Jan 2012 09:35:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>با من بیا عاطفه.</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از سالها بنشینی و فیلم "رگبار" را تماشا کنی، در کوچه های کودکی خودت، بزرگ شوی و چشمان دختری سرانجام بلوغ تو را به عشق برساند. "عاطفه با من بیا"، این خط را بگیر و بیا. سوزن زدن ها. کوچه ها را باد در چادر انداختن، عشق را سوختن.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زنگ مدرسه همیشه صوراسرافیلی بود برای قیامت مشق های ننوشته. معلم، ناظم، مدیر رف رف چیده شده بودند در دفتر مدرسه. سینی چای زنگ تفریح که بسوی اتاق معلم ها می رفت و بخار و شیرینی قندهایش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عاطفه همیشه باید تنها می ماند و آقای حکمتی همیشه باید تنها می رفت، داستانِ در، همیشه بر این پاشنه چرخیده که نیامده باید رفت. گویا پیش از سلام، خداحافظی بر لب رانده می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سوزن بزن دختر، &amp;nbsp;هنوز رویاهای سالیان دور من ندوخته مانده اند. گویا این لباس هیچوقت به قد و قامت ما اندازه نمی شود. همیشه چشمانی در پشت دودِ عینک هایی، در کار بار زدن تمام هستی ما بر گاری هایی بوده اند که مقصدش نامعلوم بود، فقط میدانستیم که داریم دور می شویم، از هر انچه که آشناست دور می شویم و چه آشناتر از چشمان تو؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این خط را بگیر و بیا، از میان تمام کوچه ها میگذرد و تا ابد امتداد دارد. فقط به جایی که نمی رسد آرزوهای ماست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://www.massoudmehrabi.com/c/365d.gif" alt="" width="276" height="227" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=ZzI-pedX1jQ&amp;amp;feature=player_embedded"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=ZzI-pedX1jQ&amp;amp;feature=player_embedded&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pargar.persianblog.ir/post/408</link>
      <author>بهرام</author>
      <comments>http://pargar.persianblog.ir/comments/7570/8612296/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7570.post-8612296</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Dec 2011 20:02:49 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زنان بوف کور</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;من می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;خواهم از زاویۀ دیگری به متن بوف&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کور نگاه کنم، از این زاویه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;که، هدایت با آن همه حساسیتش نمی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;توانست نسبت به همنوعان "زن" و وضعیت و سرنوشت آنان بی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;تفاوت بماند. او اروپا را دیده بود و در آنجا زندگی کرده بود. دیده بود که سرنوشت زنِ ایرانی، سرنوشتی ازلی و ابدی نیست. او بخصوص در این متن "زن" را و "مرد" را در جامعۀ خودش بررسی می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کند و سراپای متن روایت ستمی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ست که از جانب مردان و "سنت" بر زنان روا می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;شود. حکایتِ چشمِ زنان و گزلیکِ دسته&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;استخوانیِ مردان. هدایت در این متن، "زن" را همچون موجودی که "شدنی"&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ست، در سیالیت دگردیسی از اثیری به تصویر، و از تصویر به "واقعی" می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;بیند. و مرد را همچون موجودی "بودنی"، عاری از دگرگونی و تغییر. مردان علیرغم تفاوت&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;های ظاهری&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;شان، همه "شاگرد کله&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;پز" هستند. (ص61) اگر زن، مسیرِ از اثیری بودن، تا "تصویری و تصوری شدن" را طی می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کند و از آنجا به "واقعیت" ارتقاء می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;یابد، "مرد" چنین سیری را سپری نمی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کند، مردانِ داستان، همه در چنبرۀ "رجالگی و شاگرد کله&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;پز و پیرمرد خنزر&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;پنزری بودن" دور می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;زنند. همگی به یکدیگر تبدیل می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;شوند و نه به کسی نو و تازه. اگر "لکاته" در انتظار فرزندیست و "زایش" را نمایندگی می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کند، مردان یا اسیر "میان تن&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;شان" اند و یا نمایندگان "کسب" و "مرگ".&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;مادر راوی رقاصۀ معابد است، نمادی از هنر. هنری که بنیان معنویت و زیبایی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;شناسی اجتماعی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ست، زنی که با تولدِ مرد (راوی) او را از خدمت در معبد بیرون می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کنند.(ص55) زن "قداست" خود را قربانیِ اجتماعی کردنِ مرد می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کند. پدر و عموی راوی، که شباهتی بسیار به پیرمرد خنزرپنزری دارند، (ص13) و حتی به هم نارو میزنند، تاجر هستند، نمادی از اقتصادِ کهنه و بیمارِ بی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;تولید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;زن اثیری اگر همچون شهابی گذرنده بر واقعیت زندگیِ راوی نور می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;پاشد:&amp;laquo; در روشنایی آن یک لحظه، همه بدبختی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;های زندگی خودم را دیدم.&amp;raquo; (ص11) پیرمرد خنزر پنزری، گورکن است:&amp;laquo;سر و کار من با مرده&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;هاس.&amp;raquo;(ص37) دستفروشِ چیزهایی ست کهنه، نگهبانِ سنت&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ها و تاریخ. گلدانِ عتیقه ری را از خاک به در می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;آورد و زنِ تکه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;پاره شده را بجایش دفن می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کند.(ص34) ارتباط او با زندگی، فقط در حد همخوابگی با لکاته است، آنهم یک همخوابگی حیوانی، جای دندان&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;هایش بر روی گونۀ لکاته پیدا بود. (ص98)&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;اگر عمۀ راوی و دایه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;اش، تمام هم و غم&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;شان ترو خشک کردنِ دیگران است و بعنوانِ زنی سنتی برای خود هیچ خواستی و آرزویی ندارند، اما هر یک مظهر فداکاری&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;اند و مردانِ داستان، هیچ خواستی بجز خواست&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ِ "میان&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;تن&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;شان" ندارند. راوی هم خود یکی از آنان بود:&amp;laquo;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;من میان رجاله&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم بطوری که فراموش کرده بودند سابق بر این جزو دنیای آنان بوده&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ام.&amp;raquo;(ص83) چنبرۀ وحشتناکی از سکون و مرگ بر مردان حاکم است و حال آنکه زنان زنده&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;اند.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;داستان بر حول دو شخصیت راوی و لکاته استوار است. راوی بعنوان مردی از متاخرترین نسل در محل تلاقی سنت کهن و دیرپا و ستبر، و جهان مدرنِ نوپا ایستاده است. &amp;laquo;آیا خود من نتیجۀ یک رشته نسل&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;های گذشته نبوده&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ام و تجربیات موروثی آنها در من باقی نبود؟ آیا گذشته در خود من نبود؟&amp;raquo;(ص81) و یک چنین مردی چون محصول گذشته بود شاید در گذشته زندگی بهتری می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;داشت ولی دیگر زندگی و آدمیانش تغییر کرده&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;اند، او دیگر با زنی مانند عمه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;اش یا دایه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;اش روبرو نبود. او اکنون با زنی روبرو بود که:&amp;laquo;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;خواست آزاد باشد.&amp;raquo;(ص60) اینگونه زنی، مردی دیگر را برازنده است و حال آنکه راوی، جاکش بدبختی بود که همه احمق&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ها به ریشش می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;خندیدند.(ص61) او بجای آنکه "بیاندیشد" صرفاً می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;خواست "یاد بگیرد" و آن هم از چه کسانی:&amp;laquo;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;میخواستم طرز رفتار، اخلاق و دلربایی را از فاسق&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;های زنم یاد بگیرم.&amp;raquo;(ص61) همان&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;هایی که خود همگی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;شان را "شاگرد کله&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;پز" می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;نامید. تمام هم و غم او این بود که می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ترسید زنش از دستش برود(ص61) و بهمین دلیل:&amp;laquo; میرفتم هزار جور خفت و مذلت را بخودم هموار می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کردم با آنشخص آشنا می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;شدم، تملقش را می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;گفتم و او را برایش (برای لکاته) غر می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;زدم.&amp;raquo;(ص61) آیا مردی که خود به خواری و خفت خویش اذعان دارد، می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;تواند در خور "عشق" باشد؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;او به زن به مانند "دارایی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;اش" نگاه می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کند و هراسانِ از دست دادن این دارایی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ست. او رابطۀ زن و مرد را با "عشق" نمی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;سنجد. او عشقی به لکاته ندارد:&amp;laquo;آیا صورت ظاهر او مرا شیفته خودش کرده بود یا تنفر او از من؟ یا حرکات و اطوارش بود و یا علاقه و عشقی که از بچگی به مادرش داشتم، یا همه این&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ها دست به یکی کرده بودند؟نه، نمیدانم.&amp;raquo;(ص61) همه چیز در میان است بجز عشق:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo;همه ذرات تنم او را می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;خواست، مخصوصاً&amp;nbsp;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;میان تنم&lt;/span&gt;، چون نمی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;خواهم احساسات حقیقی را زیر لفاف موهوم عشق و علاقه و الهیات پنهان کنم.&amp;raquo; (ص68) راوی از اینکه بتواند مکنونات قلبی زن با خبر شود عاجز است و بهمین دلیل با "حقیقت" زن، درگیر نیست. او "حقیقت" مردانۀ خویش را دارد، مبتنی بر حس&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;های صرف جسمانی، "میان تن" اوست که زن را می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;خواهد و نه عشق و علاقه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ای فراتر از لذت جنسی. احساسات حقیقی در نظر او، فریاد "میانِ تن" اوست. و شاید هم در نظر این نوع مردان، عشق و عاطفه صرفاً امریست زنانه؟&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;بهمین دلیل او برای تصاحب عاطفی لکاته، چیزی برای ارائه ندارد و حال که چنین است آرزوی جهانی بی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;رقیب و بی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;مبارزه را در سر می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;پروراند. جهانی که در نبودن حریف، او یگانه پیروز میدان باشد:&amp;laquo;آرزوی شدیدی می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کردم که با او در جزیرۀ گمشده&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ای باشم که آدمیزاد در آنجا وجود نداشته باشد. آیا آنوقت هم هر جانور دیگر، یک مار هندی، یا یک اژدها را بمن ترجیح نمیداد؟&amp;raquo;(ص62-63) این عدم درکِ شرایط نوین، او را از دست و پنجه نرم کردن با مشکلات، عاجر می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کند و این "عجز" او را به "خباثت و رذالت" می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;کشاند:&amp;laquo;نمی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;دانم چرا هر جور زندگی و خوشی دیگران دلم را به هم می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;زد؟&amp;raquo;(ص76)&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;اما از سوی دیگر، لکاته زنی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ست که از سنت&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ها برکنده شده است و درست بالای سر مردۀ مادرش با راوی همخوابه می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;شود.(ص58) او از اینکه مقید و تحت اختیار باشد گریزان است:&amp;laquo;شاید بعلت اینکه آخوند چند کلمه عربی خوانده بود و او را تحت اختیار من گذاشته بود از من بدش می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;آمد؟&amp;raquo;(ص60) بر اساس ذهنیت راوی، ازدواج کردن برای "زوج شدن" کافی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ست و اگر لکاته هم نبود، هر زن دیگری را که خطبۀ عقدش را بنام راوی خوانده بودند را می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;توانست بعنوان "زنش" بپذیرد، اما برای لکاته، این امر کافی نبود. او راوی را به خودش راه نمیداد:&amp;laquo;انگاری که او را در سیاه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;چال با یک اژدها انداخته بودند.&amp;raquo;(ص59) اما راوی برای برخورد با "خواست" لکاته، راهی مردانه!!! را برمی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;گزیند، توسل به زور :&amp;laquo;بالاخره یک شب تصمیم گرفتم که به زور پیشش بروم، تصمیم خود را عملی کردم، اما بعد از کشمکش سخت او بلند شد و رفت... از آن شب به بعد اتاقش را از اتاق من جدا کرد.&amp;raquo;(ص60) چرا باید لکاته با او بر سر همبستر شدن به کشمکش بپردازد؟ آیا بجز این است که، او خود را مالک جسم خویش می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;داند؟ او می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;خواهد بگوید که این منم که تصمیم می&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;گیرم که با جسمم چه بکنم و نه دیگری.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;و علیرغم اینکه، راوی بدون هیچ دلیلی، و صرفاً بر اساس منافع مردانه و جسمی خویش سعی در تحقیر او دارد:&amp;laquo;من همیشه از روز ازل او را لکاته نامیده بودم.&amp;raquo;(ص67) اما خود نیز میداند که لکاته زنی از تیره و تبار دایه نیست:&amp;laquo;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;دایره فکر و حس زیبایی زنم بیش از دایه&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: 'Times New Roman';"&gt;&amp;zwnj;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ام بود.&amp;raquo;(ص80)&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pargar.persianblog.ir/post/407</link>
      <author>بهرام</author>
      <comments>http://pargar.persianblog.ir/comments/7570/8549920/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7570.post-8549920</guid>
      <pubDate>Sat, 17 Dec 2011 20:37:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>افزایش تفاوت در میان زنان و مردان</title>
      <description>&lt;h2 class="posttitle" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: normal;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;div id="post"&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;در بستر طبیعت، نر و ماده تفاوت&amp;zwnj;های کیفی بسیاری با هم دارند، که عموماً سرمنشاء این تفاوت&amp;zwnj;ها، ترشح هورمون&amp;zwnj;های متفاوت است. این هورمون&amp;zwnj;ها برای سرگرمی ترشح نمی&amp;zwnj;شوند بلکه هر کدام از آنها وظیفه&amp;zwnj;ای بس جدی بر عهده دارند و کارکرد مشخصی را سبب می&amp;zwnj;گردند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نکته جالب این است که، نه تنها ترشح هورمون&amp;zwnj;ها به کارکردهای ویژه می&amp;zwnj;انجامد، بلکه "کارکردهای ویژه" نیز به ترشح هورمون&amp;zwnj;های متناسب منجر می&amp;zwnj;شود، بطور مثال ورزش کردن سبب ترشح هورمون رشد می&amp;zwnj;گردد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این تفاوت در ترشح هورمون&amp;zwnj;ها و کارکردهای متفاوت، سبب تفاوت در اندام&amp;zwnj;های ما می&amp;zwnj;گردد، که این نیز سرآغازی می&amp;zwnj;شود برای تفاوت در روان و ذهن.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یعنی همه چیز دست به دست هم داده است که ما به روشنی تفاوت و رشد آن را در میان نر و ماده&amp;zwnj;های اجتماعی که همین زنان و مردان هستند ببینیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بستر تاریخ شاهد گسترش این تفاوت است. تفاوت یک جفت شامپانزه نر و ماده، بسیار کمتر است از تفاوت یک جفت انسان نر و ماده. و تفاوت یک جفت زن و مرد دوران نئاندرتال، کمتر است از تفاوت زن و مردهای دوران رنسانس نسبت به هم. همچنان که میزان تفاوت میان زن و مردِ امروز با زن و مرد دوران رنسانس قابل مقایسه نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اگر روند دگرگونی "انواع" را در سیر از سوی ساده به پیچیده در نظر بگیریم، تفاوت زنان و مردان، نه تنها کمتر نخواهد شد که حتی فزونی خواهد یافت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;این افزایش تفاوت،بر بستر "اجتماع" که کارکردهای تازه&amp;zwnj;تری را برای هر دو جنس، تدارک دیده،شتاب بیشتری خواهد گرفت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برخلاف آنچه در ظاهر بنظر می&amp;zwnj;رسد که تفاوت در میان زن و مرد رو به کاهش است و این دو هر چه بیشتر ظاهرا به همدیگر شباهت پیدا می&amp;zwnj;کنند، روند واقعی حکایت از آن دارد که این&amp;nbsp;"تفاوت&amp;zwnj;هاست" که رفته رفته رو به ازدیاد است. اما این پیچیده&amp;zwnj;تر شدن، قابلیت درک بیشتر از همدیگر را &amp;nbsp;هم فراهم می&amp;zwnj;سازد، یعنی در پناه درک عمیق تر، توانایی همزیستی و تفاهم در هر دو جنس بیشتر می شود و همین است که خیال می&amp;zwnj;کنیم، تفاوت&amp;zwnj;ها کمتر شده و همسانی&amp;zwnj;ها فزونی گرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;باید دریافت که "تفاوت" هم در میان افراد یک جنس رو بفزونی&amp;zwnj;ست و هم در میان کل دو جنس. یعنی مردان در گذشته بیشتر به هم شبیه بودند تا امروز و همینطور زنان. بهر حال این امر نه تنها مزاحم رفتن بسوی "تساوی حقوقی" نیست که بلکه با فراهم آوردن فرصت&amp;zwnj;های تازه&amp;zwnj;تر برای رشد نوع "انسان"، یاری&amp;zwnj;دهنده بدان است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://pargar.persiangig.com/27939_351.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://pargar.persianblog.ir/post/406</link>
      <author>بهرام</author>
      <comments>http://pargar.persianblog.ir/comments/7570/8447274/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7570.post-8447274</guid>
      <pubDate>Thu, 01 Dec 2011 12:16:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چه چیزی را حق می نامیم؟</title>
      <description>&lt;p&gt;چقدر گنگ است این کلمه و مفهوم "حق"!!!&lt;br /&gt;و منظورم هم نه حقی ست که صوفیان بکار میبرند در مقام خدا و عوام در مقام سهم. بلکه مثلا بکار بردن این مفهوم در منشور حقوق بشر است که در ترکیب "حق زندگی" مورد استفاده واقع شده است.&lt;br /&gt;آیا "حق" چیزی ست که من دارم؟ مستقل از اینکه دیگران به رسمیتش بشناسند یا نه؟ حق زندگی برای من و هر جاندار دیگری اعم از جانور و یا گیاه چنین است، حق طبیعی.&lt;br /&gt;یا اینکه "حق" چیزی ست که من ندارم و با به رسمیت شناختن دیگران است که من دارای آن می شوم؟ مانند حق شرکت در رای گیری، که پیامد داشتن شرایط خاصی است، حق شهروندی یا اجتماعی.&lt;br /&gt;و یا اینکه "حق" چیزیست که من دارم و با به رسمیت شناخته شدنش از جانب دیگران است که رسمیت می یابد. حق آزادی انتخاب، که مرزهای این آزادی من به دیوار حیاط آزادی دیگری محدود میشود.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;بگذریم از حقوق تازه از راه رسیده و لوکسی مانند "حق دانستن": دانستن حق مردم است.&lt;br /&gt;اگر ما با ترکیباتی مانند "حق زیستن" مواجهیم، آیا بر همین قیاس میتوانیم ترکیباتی مانند "حق بودن" و "حق متولد شدن"، "حق انتخاب"، "حق دوست داشتن" و امثالهم را هم بکار بگیریم؟&lt;br /&gt;آیا ما میتوانیم انواع "حق" را بر اساس منشاء پیدایش و صدورشان، به حقوق طبیعی و اجتماعی و فردی تقسیم کنیم؟ و همان محل صدور این حقوق را نیز منشاء و محل نقض این حقوق بدانیم؟ یعنی حقوق طبیعی را فقط طبیعت می تواند از ما بگیرد و حقوق اجتماعی را نیز، اجتماع. همچنان که حقوق فردی مان به دست خودمان است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حقیقت هم که جای خود را دارد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pargar.persianblog.ir/post/405</link>
      <author>بهرام</author>
      <comments>http://pargar.persianblog.ir/comments/7570/8444661/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7570.post-8444661</guid>
      <pubDate>Thu, 01 Dec 2011 05:46:06 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آیا هم‌زمان می‌توان چند نفر را دوست داشت؟</title>
      <description>&lt;div&gt;عشق در آدمی معلول ترشح هورمون&amp;zwnj;هایی&amp;zwnj;ست که بر آن&amp;zwnj;ها قواعد اخلاقی نوشته نشده است. اخلاق عموماً برای "مهار کردن" یک تمایل طبیعی بکار می&amp;zwnj;رود. اخلاق آمده است که ترمزی باشد بر یک رفتار و یا یک نیازی که در طبیعت آدمی نهفته است، اخلاق از آنجایی شروع شد که ابتدایی&amp;zwnj;ترین تابوها پیدا شدند، تاریخ پیدایش تابوها و اخلاق، چیزی هم&amp;zwnj;زمان است.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;اما زندگی زورمرۀ ما و اینکه نمی&amp;zwnj;توانیم فراتر از زمان&amp;zwnj;مان با بسیاری از خوی&amp;zwnj;هامان برخورد کنیم، سبب شده که متصور شویم، طبیعت ما همیشه این چنین بوده که اکنون هست.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;یکی از نمونه&amp;zwnj;های تمایل طبیعی و تعارضش با اخلاق، محدودیت&amp;zwnj;های رفتاری در رابطه بین دو جنس است.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;فراوان این سوال را شنیده&amp;zwnj;ایم که:" آیا می&amp;zwnj;توان هم&amp;zwnj;زمان چند نفر را &amp;nbsp;دوست داشت؟" و عموماً با پاسخی اخلاقی مواجه شداه&amp;zwnj;ایم که:"نه!" گیرم که خود پاسخ&amp;zwnj;دهنده در درونش به این پاسخ اعتقادی نداشته باشد.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;اما واقعیتِ موجود و جاری زندگی، چیزی بجز این پاسخ&amp;zwnj;های اخلاقی را اعمال می&amp;zwnj;کند.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;حتی در اساطیر اولیه آفرینش بشر، اولین همسر حضرت آدم که "لیلیت" نام داشت به دلیل تمایل و علاقه&amp;zwnj;اش به دیگرانی همچون شیطان بود که رابطه خود را با آدم قطع کرد و از او گریخت.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;حتی لئوناردو دواینچی هم در تابلوی شام آخرش، با کشیدن دستی دراز شدن بر گریبان ماریا، تصویر همین موضوع را کشیده است.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;h2 class="posttitle" style="text-align: right;" dir="rtl" align="right"&gt;&lt;img style="font-size: 13px; font-weight: normal;" src="http://pargar.persiangig.com/image/12706632291003.jpg" alt="" /&gt;&lt;/h2&gt;
&lt;div id="post"&gt;
&lt;div&gt;تنها در زمان&amp;zwnj;های بسیار کوتاهی&amp;zwnj;ست که آدمی تنها و فقط "یک&amp;zwnj;نفر" را دوست دارد و نمی&amp;zwnj;تواند کس دیگری را درین حریم راه دهد یعنی در زمان "عاشقی".&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;اما از آنجایی که این دوران کوتاه است و گذرا، با افول این احساس، دوباره پای دیگران هم به حیاط عاطفه آدمی باز می&amp;zwnj;شود.&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;این است که در اطراف&amp;zwnj;مان نادر کسانی را می&amp;zwnj;بینیم که در بخشِ مراقب&amp;zwnj;های ویژۀ &amp;nbsp;"دوست&amp;zwnj;داشتن یک نفر" بستری شده باشند و بقیه دارند در حیاط پرسه می&amp;zwnj;زنند.&lt;/div&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://pargar.persiangig.com/image/JudasTheLastSupper.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://pargar.persianblog.ir/post/404</link>
      <author>بهرام</author>
      <comments>http://pargar.persianblog.ir/comments/7570/8405394/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7570.post-8405394</guid>
      <pubDate>Fri, 25 Nov 2011 06:36:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از دل هر تحولی آزادی و دموکراسی بیرون نمی‌آید.</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://www.funpatogh.com/uploads/admin/13197515261.jpg" alt="" width="600" height="338" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مارکس در موارد عدیده&amp;zwnj;ای بر این امر تاکید می&amp;zwnj;کند که آنچه سرنوشت یک پدیده را تعیین می&amp;zwnj;نماید مبتنی بر عوامل داخلی آن پدیده است و عوامل بیرونی صرفا نقش تندکننده و کندکننده را دارا هستند. ازین گزاره نباید قانونی مطلق ساخت که بطور مثال در حرکت&amp;zwnj;های مکانیکی، محرک&amp;zwnj;های بیرونی حتی نقش تعیین کننده را می&amp;zwnj;یابند مانند اره برای یک درخت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما اگر بخواهیم بطوری نسبی بدان برخورد کنیم میبینیم که در موارد متعددی درست می&amp;zwnj;نماید. بعنوان نمونه در حرکت&amp;zwnj;های اجتماعی، تا زمانی که مردمان سرزمینی استعداد و قابلیت&amp;zwnj;های درونی خود برای پیشرفت و دموکراسی را بوجود نیاورده باشند، دخالت&amp;zwnj;های خارجی نمیتواند بوجود آوردنده این وضعیت&amp;zwnj;ها بشود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آنچه که در حرکت&amp;zwnj;های موسوم به "بهار عربی" دیده می&amp;zwnj;شود همین تناقض در میان محتوای اجتماعی با اهداف ادعایی&amp;zwnj;ست. مردمانی مدعی آزادی و دموکراسی شده&amp;zwnj;اند که در رفتارشان بجز خشونت چیز دیگری دیده نمی&amp;zwnj;شود. اینکه امثال مبارک و قذافی و اسد باقی&amp;zwnj;ماندۀ دایناسورهای سیاسی هستند که به هیچوجه با جهان امروز متناسب نیستند و جنایتکارانی&amp;zwnj;اند که باید در دادگاه&amp;zwnj;های صالحه به جرم&amp;zwnj;شان پرداخت، توجیه&amp;zwnj;گر رفتارهای غیرانسانی و خشونت&amp;zwnj;آمیز مثلاً انقلابیون با این&amp;zwnj;ها نخواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;کسانی که در برخوردهاشان "خشونت" حرف اول را می&amp;zwnj;زند امکان ندارد که بتوانند نظامی سیاسی مبتنی بر آزادی و دموکراسی و حقوق بشر بنا کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جنبش سبز ما در همین بزنگاه&amp;zwnj;هاست که قابلیت&amp;zwnj;های خود را می&amp;zwnj;نمایاند. وقتی بتوانی تسامح را در مورد حریفان سیاسی&amp;zwnj;ات بکار ببندی، حتماً قادر خواهی بود که این اصل را در تمام عرصه&amp;zwnj;های سیاسی بکار بگیری.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;بزرگترین استعداد و قابلیت این جنبش، همانا پایبندی به "عدم خشونت" آن است.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اینکه زمان طولانی برای به سرانجام رساندن جمهوری اسلامی خواهد برد، مهم نیست زیرا مردمان ما نیازمند آموزش دیدن در بوته تحولات اجتماعی هستند تا در دوران پس از جمهوری اسلامی، دوباره در چاه&amp;zwnj;های مخوف&amp;zwnj;تر نیافتند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;موضع&amp;zwnj;گیری در بارۀ "دخالت خارجی" برای سرنگونی جمهوری اسلامی، تابعی از همین موضوع بالاست. اگر بخواهیم اینگونه بیاندیشیم که جمهوری اسلامی نهایت "شر" است و باید به هر قیمتی سرنگون شود، منطقی خواهد بود که از حملۀ خارجی استقبال کنیم و از هر نیرویی که بخواهد این جکومت را ساقط نماید پشتیبانی تناییم. اما اگر بگونه&amp;zwnj;ای دیگر بیاندیشیم که: هر سرنگونی به اوضاعی بهتر نخواهد انجامید و حتی می&amp;zwnj;تواند به وضعیت&amp;zwnj;هایی بسیار وخیم&amp;zwnj;تر هم بیانجامد و برای پیشگیری ازین اوضاع نیازمند مردمانی هستیم که مسئولیت&amp;zwnj;های خود را با عقل و درایت به پیش ببرند. بتوانند بر شورهای مقطعی خود مهار بزنند و به راه&amp;zwnj;هایی نروند که در پایانش توحش و خوریزی انتظارمان را می&amp;zwnj;کشد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برای آموزش دیدن مردمان&amp;zwnj;مان نیازمند کار آگاه&amp;zwnj;گرانه و زمان&amp;zwnj;بر هستیم، دخالت خارجی فقط می&amp;zwnj;تواند این روند را مختل نماید و بس.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pargar.persianblog.ir/post/403</link>
      <author>بهرام</author>
      <comments>http://pargar.persianblog.ir/comments/7570/8315772/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7570.post-8315772</guid>
      <pubDate>Fri, 11 Nov 2011 16:53:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نیروی عادت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;" dir="RTL"&gt;&lt;img src="http://byfiles.storage.msn.com/y1pLq9ngxvrAQkS-Nn9yMSa_ewlXpsrFUDlx2QuJZ91wzAmTO3KeTPW_6sUiuW0eJAZysFsl4IkkOk?PARTNER=WRITER" alt="" width="400" height="390" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;گاهی پیش می&amp;zwnj;آید که آدمی می&amp;zwnj;خواهد ببیند آیا می&amp;zwnj;تواند دانسته&amp;zwnj;هایش را بر روی خودش بیآزماید یا نه؟!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و من در ماهی که گذشت می&amp;zwnj;خواستم اندکی با موضوع "عادت" دست و پنجه نرم کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اینکه رفتار ما تابعی از عادات&amp;zwnj;مان است، موضوعی&amp;zwnj;ست روشن و آشکار. اما این قضیه نه تنها نشانی از دست&amp;zwnj;بستگی ما در برابر آن ندارد بلکه برعکس: ما می&amp;zwnj;توانیم با استفاده از این مکانیزم که رفتارهامان تحت سیطره عاداتمان است، عادات&amp;zwnj;مان را بگونه&amp;zwnj;ای سازمان بدهیم که سرمنشاء "رفتار" مورد نظرمان بشود.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اینکه ما می&amp;zwnj;توانیم با تکرار یک رفتار بطور روزانه، خودمان را بدان رفتار "عادت" بدهیم یعنی چیرگی خردمندی بر رفتارهای بی&amp;zwnj;حساب و کتاب کاهلانه.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هر رفتاری بنا به اینکه تا چه حدی بغرنج است و جایگاهش در روان و ذهن ما تا چه میزان عمیق یا سطحی&amp;zwnj;ست، می&amp;zwnj;تواند برای تبدیل به "عادت" شدنش زمان ببرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;برخی از کارها را کافی&amp;zwnj;ست که ده روز مستمر و روزانه انجام داد و برخی&amp;zwnj;ها را بیست روز، تا به "عادت&amp;zwnj;مان" تبدیل شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سی روز بطور مستمر کاری که بسیار از انجامش می&amp;zwnj;گریختم را انجام دادم و حالا میبینم که حتی بطوری عجیب بدان موضوع "راغب" هم شده&amp;zwnj;ام.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;میتوان عادت ها را تغییر داد. چیزهایی که مناسب نیست را از لیست عادات حذف کرد و چیزهایی که لازم داریم را بر آن افزود. شناخت این مکانیزم قدرت و موهبتی ست که حتما و باید از آن استفاده کرد. "ساختن خودمان"، چیزی بجز استفاده ازین مکانیزم ها نیست.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;حتی حکومت ها با شناخت و استفاده از همین مکانیزم هاست که مردمان را به چیزی عادت می دهند و یا عادتی را از سرشان به در میکنند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;"تکرار" ریشۀ آفریدن یا حذف یک عادت است، از آن خوب استفاده کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما بهر صورت، می&amp;zwnj;خواستم مدت بیشتری در غار تنهایی&amp;zwnj;ام معتکف اسرار درونم باشم و از کار آن&amp;zwnj;ها بیشتر سر در بیاورم اما شور و شر دوستان مگر می گذارد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یکی لغز بار می&amp;zwnj;کند دیگری با لطفش عرق شرم در می&amp;zwnj;آورد. و در نهایت میبینی که این دوستی&amp;zwnj;ها بسیار فراتر است از آنکه بتوان با نام بی&amp;zwnj;معنی "روابط دنیای مجازی" نادیده&amp;zwnj;شان گرفت. این روابط همان&amp;zwnj;قدر مجازی&amp;zwnj;اند که خود حقیقت&amp;zwnj;های ما.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://pargar.persianblog.ir/post/402</link>
      <author>بهرام</author>
      <comments>http://pargar.persianblog.ir/comments/7570/8271453/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-7570.post-8271453</guid>
      <pubDate>Fri, 04 Nov 2011 17:20:04 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
